همیشه از من میخواست دعا کنم که شهید شود. حتی وقتی دانشگاه بود، پیامک می فرستاد که مامان یادت نرود دعا کنی شهید شوم. هر بار در جواب می گفتم که نیتت را خالص کن تا شهید شوی! نیتش را خالص کرد.(مادر شهید)
الاستشهاد
لطالما طلب مني أن أدعو له كي يستشهد. حتى عندما كان طالباً جامعياً كان يرسل لي رسائل قصيرة كاتباً: أُمي لا تنسي الدعاء من أجل استشهادي. في كل مرة كنت أُجيبه قائلة: يجب أن تكون نيّتك خالصة لله كي تستشهد! وهذا ما حصل.(والدة الشهيد)
مراسم هیئت که تمام شد، به سمت حیاط امامزاده رفتیم. شور و اشتیاق عجیبی داشت و تأکید میکرد که به حرفش گوش بدهم. با انگشت اشاره کرد و گفت که وقتی شهید شدم مرا آن جا دفن کنید. من که باورم نمیشد، حرفش را جدی نگرفتم. نمیدانستم که آن لحظه شنونده وصیت پسرم هستم و روزی شاهد دفن او در آن حیاط می شوم.(مادر شهید)
سماع الوصية
بعد انتهاء مراسم العزاء في الموكب، خرجنا إلى ساحة المرقد الشريف لأحد أبناء الأئمة^. كان يشعر بحماس غريب وطلب مني مُلحّاً أن أسمع ما يقول. أشار بإصبعه وقال: ادفنوني هنا عندما استشهد. لم أصدّق ما يقول ولم آخذ كلامه على محمل الجد. لم أكن أعلم أنني كنت في تلك اللحظة أسمع وصية ابني وإنني سأشهد دفنه في هذه البقعة المباركة يوماً ما.(والدة الشهيد)
شب میلاد امام حسین (ع) بود و ما در مسیر برگشت از هیئت بودیم. به منطقه ای رسیده بودیم که ماشین ها و کاروان های عروسی ظاهر مناسبی نداشتند. ناگهان پیشنهاد داد امر به معروف کنیم. من تعجب کردم و خواستم مانع شوم، اما گفت فقط تذکر لسانی میدهیم و رد میشویم. کنار هر ماشینی که مراعات نمیکرد، سرعت موتورش را کم میکرد ، تذکرش را میداد و میرفت. باهمان سرعت بالایی که داشت ، تصادف کردیم. وقتی مردم دور ما جمع شدند، آخرین ماشینی که چند خانم بدحجاب سرنشینش بودند، کنار ما توقف کردند. ما را با آن سر و صورت خونی که شناختند ابراز شادی کردند و بوق زنان رفتند. من و او متحیرانه به هم نگاه کردیم و از نتیجه امر به معروف مان خنده مان گرفت.(دوست شهید)
التنبيه الشفوي
في ليلة ميلاد الإمام الحسين كنّا في طريقنا للعودة من الموكب الحسيني، فوصلنا منطقة كانت فيها سيارات عرس وسيارات ترافق سيارة العروس ولم يلتزموا بالحجاب. فاقترحَ أن نأمرهم بالمعروف وننهاهم عن المنكر. تعجبت من ذلك ورفضت، ولكنه قال سنقوم بتنبيههم شفوياً ونمر مرور الكرام. كان يخفض سرعته عند المرور بجانب السيارات التي لم يلتزم ركابها بالحجاب ويطلب منه الالتزام. وبينما كان يقود درّاجته بسرعة كبيرة تعرّضنا لحادث. اجتمع الناس حولنا، آخر سيارة كانت لنساء قمنا بنصيحتهم قبل قليل، توقفوا بجانبنا فعرفونا واحتفلوا بالدماء التي تسيل من رأسينا ووجهينا ثم ابتعدوا عنا وهم يُزمّرون محتفلين. كنّا في حيرة من أمرنا ونظرنا الى بعضنا لنرى نتيجة أمرنا بالمعروف، فضحكنا.(صديق الشهيد)
بین همه هیئت هایی که میرفت به هیئت ریحانة النبي بسیار علاقه داشت. برای اولین بار که با او به این هیئت رفتم، دم در ایستاد و عکسی را نشانم داد. پرسید که آیا آ چهره را میشناسم، من چون فقط در حد عکس اطلاع داشتم، خیلی عادی گفتم که شهید خلیلی است دیگر. اما او با هیجان گفت: رسول رفیق من بوده، با این شهید رابطه معنوی خاصی دارم، چیزهای زیادی از او میدانم، یادت باشد برایت تعریف کنم. من هم از آنجا محب این شهید شدم، مثل خودش.(دوست شهید)
ريحانة النبي
كان يفضل الذهاب إلى موكب >ريحانة النبي< على جميع المواكب. في أول مرة ذهبت معه إلى هذا الموكب وقف عند الباب وأشار إلى إحدى الصور وسألني ما إذا كنت أعرف صاحب الصورة. قلت: إنّه الشهيد خليلي، قلت ذلك بلحن طبيعي لأنني لم أكن أعرف سوى اسمه وشكله. لكن محمد رضا ردّ بحماس: رسول كان صديقي، تربطني بهذا الشهيد علاقة معنوية خاصة، أنا أعلم عنه الكثير، ذكّرْني بأن أحدّثك عنه، منذ ذلك الحين أحببت أنا أيضاً هذا الشهيد كما أحبَّه محمد رضا.(صديق الشهيد)
نسبت به لباس هایش حساس بود و می خواست در عین سادگی، رنگ و مدلش تک باشد. سلیقه مادر را قبول داشت و در پوشش خود دقت میکرد. دنبال لباس های مارک دار نبود، اما خوش پوش و خوش سلیقه بود.(خواهر شهید)
أنيق في ملابسه
كان يهتم باختيار ملابسه، فعلى الرغم من بساطتها كانت ملابسه مميزة من ناحية اللون والتصميم. كان يثق بذوق أُمي ويهتم بملابسه. لم يكن يرتدي ملابس من علامات تجارية باهظة الثمن، ولكنه كان أنيقاً.(شقيقة الشهيد)
همیشه به او می گفتم که هیچ توقعی ندارم، جز اینکه واجبات را انجام دهد و محرمات را ترک کند، حتی مستحبات را نمی خواهم انجام بدهد، این دو کار را بکند کافی است. واقعا به این دو مورد رسید و الگو و سرمشق زندگیش بود و به آن ها عمل می کرد.(مادر شهید)
توصيات الأُم
لطالما قلت له: إنني لا أريد منك شيئاً سوى أن تلتزم بالواجبات وأن تترك المحرمات، وحتى لا أريد أن تقوم بالمستحبات، يكفي أن تحرص على الواجبات وتجتنب المحرمات. لقد التزم بالواجبات وترك المحرمات بالفعل وأصبح هذا منهاجه في الحياة.(والدة الشهيد)
سخنان رهبری را گوش میداد و پیگیری میکرد. پرینت شان را میگرفت و زیر سخنان ایشان خط میکشید. اگر به اینترنت دسترسی نداشت، روزنامه میخرید. مینشست و با دقت مطالعه می کرد. بین مطالب چاپ شده در روزنامه ها مقایسه می کرد و می گفت این روزنامه سخنان حضرت آقا را حذف کرده و یا فلان روزنامه همه فرمایشات را کامل چاپ کرده است.(مادر شهید)
حبّ قائد الثورة
كان يُصغي إلى خطابات قائد الثورة الإسلامية ويتابعها. يقوم بطباعة نص الخطاب ويرسم خطوطاً تحت بعض الكلمات. كان يشتري الجرائد إذا لم يكن يستطيع الولوج إلى شبكة الانترنت. كان يقرأ الجرائد بدقة ويقارن نصوصها ثم يقول الصحيفة الفلانية ذكرت كلمة القائد كاملة والصحيفة الفلانية حذفت مقطعاً من كلام القائد.(والدة الشهيد)
عاشق امام حسین (ع) بود. تا اسمش را میشنید ، منقلب میشد شور حسینی همیشه در وجودش شعلع ور بود. طوری که خواهرش به او گفت که عاشق شده ای؟! او جواب داد: عشق فقط یک کلام… حسین علیه السلام!(مادر شهید)
الحب كلمة واحدة..
كان يحب الإمام الحسين وما إن يسمع اسمه حتى يتغير حاله، كان الحماس الحسيني متأجّجاً في صدره دائماً. قالت له أُخته: هل وقعتَ في الحب؟ فقال: الحب كلمة واحدة… الحسين A.(والدة الشهيد)
هیچ گاه مستقیم به نامحرم نگاه نمیکرد و به شدت مقید و چشم پاک بود. اوقاتی که در مهمانی های خانوادگی بود، اگر بانوان حضور داشتند حریم شرعی را رعایت میکرد. اگر جمع بابت موضوعی میخندیدند، سرش را پایین می انداخت و می خندید.(مادر شهید)
غض البصر
لم يكن ينظر الى غير المحارم مباشرة، وكان ملتزماً دائماً ويغض البصر. كان يلتزم الحدود الشرعية في الاجتماعات العائلية إذا حضرت النساء، فإذا ضحك الجميع لسبب ما، كان يخفض رأسه ويضحك.(والدة الشهيد)
درباره حجاب و غیرت دینی دیدگاه خودش را داشت. در مقتل ها و مدح ها و سخنرانی ها وقتی از افتادن روسری از سر حضرت زینب (س) ، از کوبیدن سر بانو به محمل و خونین شدن پیشانی و پریشا شدن موها و کنار رفتن حجاب شان گفته می شد، اصلا باور نمی کرد. می گفت: من نمیتوانم این حرف ها را بپذیرم و قبول ندارم کسی که دختر حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) است، خودش متوجه نباشد که حجابش کنار رفته است. از آن طرف، مگر لباس و پوشش عرب ها یک لایه است که حجابشان در آن لحظه برداشته شود. این ها تهمت و بی احترامی به حضرت زینب (س) است. نه تنها ایشان، درباره دختران کوچک امام حسین (ع) نیز نداشتن حجاب محال است.(مادر شهید)
الغيرة الزينبيّة
كان له نظرته الخاصة تجاه الحجاب والغيرة الدينية، عندما كان يسمع في مقتل الإمام الحسين× وقصائد الرثاء والمحاضرات الدينية كلاماً عن سقوط وشاح سيدتنا زينب÷ وضرب رأسها بعمود المحمل وسيلان الدم من جبينها وكشف شعرها وسقوط حجابها كان لا يُصدّق هذا الكلام أبداً ويقول: لا يمكنني أن أقبل هذا الكلام، ولا أُصدّق أنّ ابنة أمير المؤمنين Aوسيدتنا الزهراء B لن تنتبه الى حجابها فيسقط؛ كما أنّ العرب ما كانوا آنذاك يقتصرون على رداءٍ وحجابٍ واحدٍ ليسقط في تلك اللحظة، هذه تهم وإهانة لسيدتنا زينبB ليس هي فحسب، بل ذلك يشمل حتى بنات الإمام الحسين A الصغيرات ويرى أن عدم ارتدائهن الحجاب أمر مستحيل.(والدة الشهيد)