المصير ( سَرنِوِشت )

سرنوشت

دهه محرم در سوریه بودیم. در ریف حلب دو سه شب گردان ما و چند شب گردان او به شکل دید و بازدید هیئت می گرفتیم، این در بین گردان ها رسم بود. یک شب ما مهمان گردان او بودیم. دو حلقه پشت هم تشکیل دادیم و مشغول عزاداری شدیم. ناگهان در تاریکی،شخصی را دیدم که به نظرم آشنا آمد. کمی خود را جابه جا کردم تا ببینم چه کسی است. دیدم محمدرضا بود. به شدت ضجه می زد و گریه می کرد. ناگهان به دلم افتاد که او شهید می شود، اما به خاطر روحیه شاداب و پر نشاطش به فکرم خندیدم و به خودم قبولاندم که به این زودی ها شهید نمیشود. گفتم او ضد گلوله است، اما سرنوشت چیز دیگری شد.(همرزم شهید)

المصير

خلال العشرة الأولى من شهر محرم الحرام كنّا في ريف حلب. لعدّة ليالي تبادلت كتيبتنا وكتيبته الزيارات لإقامة مراسم العزاء، من الأعراف السائدة بين الكتائب تبادل الزيارات لإقامة مراسم العزاء. شكّلنا حلقتين وأقمنا العزاء؛ في الظلام رأيت وجهاً بدا لي مألوفاً، تحركت قليلاً لأراه بوضوح فرأيت أنه محمد رضا، كان يبكي بكاءً شديداً، فأحسست أنه سيستشهد. نشاطه الدائم وحماسه جعلاني أُقنع نفسي بأنه لن يستشهد قريباً، قلت لنفسي إنه شخص مضاد للرصاص، ولكن مصيره كان شيئاً آخر.(رفيق الشهيد في السلاح)

http://islamiccoa.com

نيّة الزواج ( نیتِ اِزدِواج )

نیت ازدواج

مدتی پیگیر بود که نیت ازدواج دارد، گفتم اول کار مناسب پیدا کند، بعد در پس همکارانم یا اطرافیان، دخترهای خوب را انتهاب می کنیم. چند دختر از خانواده های مذهبی و نظامی را به خواهرش معرفی کرده بود، روی آن را نداشت مستقیم یه خودم بگوید. حتی در تماسهایش از سوریه هم پیگیر بود که خواهرش مرا راضی کند تا به خاستگاری برویم.(مادر شهید)

نيّة الزواج

كان ينوي الزواج منذ مدّة من الزمن، قلت له: يجب أن تحصل على عمل لائق أولاً، ثم سأختار لك بنتاً طيّبة من خلال زميلاتي وأقربائنا. أخبر اُخته عن عدد من البنات من عوائل متديّنة وعسكرية، كان يخجل من إخباري بذلك مباشرة. حتى خلال اتصالاته من سوريا كان يطلب من اُخته أن تُقنعني بالتقدم للخطبة. (والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

باذنجان حلب ( بادمجان حلب )

بادمجان حلب

موقعی که داشت می رفت، پدرش یک اسکناس صد دلاری داد. خیلی ذوق کرد، آن را بوسید و در جیبش گذاشت. وقتی در سوریه بود آن را خرج نکرد. تا این که در بازار حلب یک گونی بادمجان خرید، آنها را بین همرزمانش تقسیم کرد تا هر کس هر چه دلش خواست با آن غذایی درست کند، خودش بادمجان کبابی درست کرد.

این کاری تعجب انگیز بود. چون به شدت از بادمجان متنفر بود و به هیچ عنوان به غذایی که در آن بادمجان بود لب نمیزد.(مادر شهید)

باذنجان حلب

عند مغادرته أعطاه والده ورقة نقدية من فئة مائة دولار. فرح بها كثيرا وقبّلها ثم وضعها في جيبه. لم يُنفقها عند وصوله إلى سوريا حتى اشترى بها كيس باذنجان كبير من سوق حلب، وقسّم الباذنجان بين رفاقه ليطهو كل شخص طعامه بالطريقة التي يحب، فيما قام هو بشواء الباذنجان على النار ثم تناوله.

تصرّفه هذا كان غريباً فهو لم يكن يتناول الباذنجان أو الطعام الذي يحتوي على الباذنجان.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

قنّاص مبتدئ ( تَک تیر اَندازِ ناشی )

تک تیر انداز ناشی

دپو بودیم. به عنوان یک نیروی اطلاعاتی برگشت. دیدم که میخندد. علتش را پرسیدم . ماجرا را تعریف کرد. گفت حین دیدبانی همرزمش ، صدای زوزه تیر می آمد. سرش را پایین می آورد. اما هبری از تیر نبود. از دیدبان پرسید صدای چیست؟ گفت: تک تیرانداز. با تعجب گفت: پس الان است که مار را بزند. دیدبان با آرامش برگشت و گفت: بردش به ما نمیرسد، تیرهایش را پشت هم میزند شاید به هدف بخورد. از این که دشمن بر تلاش بی فایده اش اصرار داشت، خنده اش گرفته بود.(همرزم شهید)

قنّاص مبتدئ

كنت في المعسكر، فعاد محمد رضا الذي كان يقوم بمهمة استطلاعية. رأيته يضحك فسألته عما يُضحكه فأخبرني أنّ زميله كان يقوم بمهمة الرصد وأصوات مرور الرصاص مسموعة بالقرب منهما، لكن لم يكن هناك رصاص في الجو. خفض رأسه وسأل الراصد عن الصوت، فقال له إنها اطلاقات قناص، ردّ عليه قائلاً: إذن سيصيبنا الآن. فأجاب الحارس بهدوء: مدى إطلاقاته لا يطالنا، إنّه يستمر بإطلاق النار على أن تصيب إطلاقاته الهدف. فضحك بسبب إصرار العدو على إهدار طاقته من دون نتيجة تُرجى.(رفيق الشهيد في السلاح)

http://islamiccoa.com

الدراجة النارية ( مُدافعِ مُوتور سَوار )

مدافع موتور سوار

عاشق موتور بود و در سوریه هم نیرویی بود که سوار بر موتور بود. موتور سواری را خوب بلد بود و آنجا این مهارتش مفید بود. سوئیچ موتورش در سوریه را به انتهای تسبیحش گره زده بود تا گم نشود.(همرزم شهید)

الدراجة النارية

كان يحب الدراجات النارية، في سوريا أيضا كان يقوم بمهمات على ظهر الدراجة النارية. كان يتقن قيادة الدراجة وكانت مهارته في القيادة مفيدة هناك. في سوريا ربط مفتاح الدراجة النارية بمسبحته كي لا يضيع.(رفيق الشهيد في السلاح)

http://islamiccoa.com

رجل المهمات الصعبة ( آچار فَرانسِه )

آچار فرانسه

در سوریه، نیرویی عالی و ارزشمند از نظر آمادگی جسمی اش محسوب میشد. به خاطر پر انرژی بودن و برای هر فرمانده ای یک سرمایه بود. همه کاری میکرد. انگار همه کاری بلد بود و همه جا مفید بود. این قابلیت را داشت که بتواند در هر پستی قرار بگیرد و از عهده وظیفه اش خوب بربیاید. سربازی بود که هر فرمانده ای آرزویش را داشت.(همرزم شهید)

رجل المهمات الصعبة

في سوريا كان محمد رضا يُعتبر من القوات الممتازة والمهمة، كان قوياً بدنياً. كما أنه كان شخصاً نشيطاً يعتبره القادة ثروة هامّة. كان يقوم بجميع الأعمال. كأنّه يتقن جميع الأُمور، كان مفيداً في كل المواقف. كان يستطيع أداء أيّ مهمة توكل إليه. كان جندياً يتمنى القادة امتلاك أمثاله.(رفيق الشهيد في السلاح)

http://islamiccoa.com

تاج الافتخار ( تاجِ اِفتِخار )

تاج افتخار

از سوریه تماس گرفت و گفت که می خواهد با دایی بزرگش صحبت کند. خیلی به او علاقه داشت. ساکن قم بود. سفارش کرد تا با او تماس بگیرم و در آن ساعت مشخص منتظر تماسش باشد. شماره اش را خواست. داشت حفظ می کرد و هر چند شماره را به دوستانش در آنجا میسپرد که یادشان باشد. گفت کاغذ و قلم دسترس نیست. تماس گرفت رأس ساعتی که قول داده بود. در آن تماس دایی باشنیدن صدایش گریه کرد و به او گفت: تو افتخار خانواده ما هستی و تاج روی سر ما هستی. این جمله او آن قدر محمدرضا را خوشحال کرد که روحیه اش چند برابر شده بود برای رسیدن به شهادت.(مادر شهید)

تاج الافتخار

اتصل من سوريا وطلب التكلم مع خاله الأكبر الذي يسكن في مدينة قم. كان يحبّه كثيراً، طلب أن أتصل به وأن أخبره كي ينتظر اتصالاً منه في ساعة معينة. طلب رقم هاتف خاله وحاول حفظ الرقم، وطلب من أصدقائه أن يحفظوه أيضاً، قال إنّه لا يملك ورقة وقلماً. اتصل بخاله في الموعد الذي حدّده بالضبط، ما إن سمع خاله صوته حتى بكى وقال له: أنت فخر لعائلتنا، أنت تاج على رؤوسنا. هذه الكلمات رفعت معنويات محمد رضا كثيراً من أجل الاستشهاد.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

سؤال بلا جواب ( سُؤالِ بی جَواب )

سؤال بی جواب

یک سال قبل از اعزام به سوریه از من سؤالی پرسید که دو هفته تمام با روح و روان من بازی کرد. برای جواب دادن به آن کلی با خودم کلنجار رفتم. چون رضایت پدرش را به راحتی جلب کرد، اما برای من مادر سخت بود. از من پرسید که اگر روزی (س) از شما بپرسد جوانی داشتی که همه دوره های آموزشی جنگی را دیده بود و زمانی که حرم من نا امن شد و به ناحق بچه های شیعه کشته می شدند، نگذاشتی تا برای دفاع از آن بیاید، چه جوابی داری تا به ایشان بدهی؟! جوابی نداشتم.(مادر شهید)

سؤال بلا جواب

قبل عام من إيفاده إلى سوريا، سألني سؤال سلبني الراحة لمدة أُسبوعين. فكّرت كثيراً من أجل أن أردّ على ذلك السؤال. حصل على موافقة والده بسهولة، لكن الأمر كان صعباً عليَّ فأنا أُمّ. قال لي: كيف ستجيبين إذا سألتك سيدتنا زينبB في يوم ما لماذا لم تأذني لابنك الشاب المدرَّب الذي شارك في الكثير من دورات تعلّم القتال، يدافع عن أطفال الشيعة الذين يقتلون ظلماً وعدواناً؟

لم اعثر على جواب.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

آخر الضحكات ( آخَرین خِندِه ها )

آخرین خنده ها

یکی از آخرین شب های قبل از رفتن به سوریه قرار گذاشتیم و با هم بیرون رفتیم، خیلی اصرار کردم که نرود، ولی آماده رفتن بود. دفاع از حرم را وظیفه خود می دانست و می گفت حالا که در توانش هست، باید برود. اگر نرود باید بعدا پاسخگو باشد. می گفت نگران نباشیم و برمی گردد. گفتمکه تو همه کارهایت را کرده ای، از وابستگی های دنیوی و مادی دل کندی، حتی موتورت را که خیلی دوستش داشتی، به رفیقت بخشیدی، تمام امور دنیوی را گذاشتی کنار و چسبیدی به آخرتی که پیش رویت است، آن وقت میگویی که برمی گردم! چه برگشتنی؟! حواب همه آن ناله ها و گلایه ها فقط خنده ای بود که روی لبانش نشست. از همان خنده های همیشگی که آدم را سر حال می آورد، جوری که دیگر نتوانستم ادامه بدهم  و چیزی بگویم. انگار آن خنده ها آخرین خنده ها بود، خداحافظی آخر بود.(دوست شهید)

آخر الضحكات

في إحدى الليالي التي سبقت ذهابه إلى سوريا، اتفقنا على التجوال معاً، أصرت عليه كثيراً كي يتراجع عن الذهاب، لكنه كان مستعدّاً للذهاب. كان يعتبر الدفاع عن الحرم واجباً، وقال: إنّه يجب أن يذهب لأنه قادر على الذهاب وبخلاف ذلك سيكون مقصّراً في واجبه ويُحاسب على ذلك. قال لي: لا تقلق سأعود. قلت له: أتممتَ جميع أعمالك وتخلّيت عن الدنيا ومتاعها، حتى أنك أهديت لصديقك دراجتك النارية التي كنت تحبّها جداً. تخلّيت عن الدنيا وما فيها وركّزتَ على الآخرة، ثم تقول لي أنّك ستعود؟! أيّ عودة هذه؟ كان جوابه على كل هذه الاعتراضات مجرّد ابتسامة من النوع الذي يُدخل الطمأنينة والبهجة في قلوب الآخرين، فلم أتمكن من متابعة الكلام، تلك الابتسامة كانت آخر ابتساماته، كانت ابتسامة الوداع.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

اللياقة البدنية ( وَرزیدِگی )

ورزیدگی

به خاطر قد بلند و بدن آماده ای که داشت برای مبارزه و رزم مناسب بود. در دوره های آموزشی که با هم داشتیم بدنش ورزیده تر شده بود. در یک اردوی پینت بال که با دوستان گذاشته بودیم، خیلی پر قدرت بود. طوری که در پنج دور بازی با حضور او، چهار دور را بردیم و در یک اقدام تلافی جویانه از کسی که کرکری خوانده بود همگی بر سرش ریختیم و تیربارانش کردیم. او با این که تیرهایش تمام شده بود، ول کن نبود و با سلاح خالیش همین طور شلیک میکرد.(همرزم شهید)

اللياقة البدنية

كان طويل القامة وقويّ البنية مما يجعله خياراً جيّداً للقتال. خلال مشاركتنا في الدورات التدريبية ازدادت لياقته البدنية. خلال مباراة لكرة الطلاء مع الأصدقاء تميز محمد رضا بمهارته وقوته، فربحنا المباراة بأربعة أشواط مقابل شوط واحد بسبب وجوده في فريقنا. وفي نهاية المباراة قمنا بتأديبه لأنّه تحدّانا كثيراً خلال اللعبة فهاجمناه جميعاً وأفرغنا مخازننا نحوه، رغم أنّه لم يكن يملك المزيد من الاطلاقات إلّا أنّه بقي يلوّح بسلاحه.(رفيق الشهيد في السلاح)

(كرة الطلاء هي رياضة، يتنافس خلالها اللاعبون، في فرق أو بانفراد، للقضاء على خصمهم بواسطة ضربهم بكرات صغيره تحتوي على طلاء (تشير الى الكرة المطلية) من بندقية خاصة تسمى علامة كرة الطلاء.)

http://islamiccoa.com