عطره فاح في المكان ( بوی عطرش همه جا پیچیده است )

بوی عطرش همه جا پیچیده است

باها به خوابم آمد و هر بار من شادتر می شدم؛ طوری باعث حیرت اطرافیانم می شد. حضورش را همیشه احساس می کنم. بعد از شهادت، رغبتی نبود شیشه های عطر و ادکلن او را از کمد بیرون بیاورد، ولی هر بار که وارد خانه می شوم، عطرش را استشمام می کنم. انگار چند دقیقه قبل خانه بوده که رفته و بوی عطرش همان جا پیچیده است.(مادر شهید)

عطره فاح في المكان

زارني في المنام مرات ومرات، وفي كل مرة كنت أُصبح أكثر سعادة إلى درجة أصابت المحيطين بي بالدهشة. أنا أُحسّ بوجوده معي دائماً. بعد استشهاده لم نرغب بإخراج عطوره من دولابه، ولكن كلما دخلت المنزل كانت رائحة عطره تفوح من المكان كأنه قد غادر المنزل للتوّ.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

أول منام ( اولین خواب )

اولین خواب

شام سوم شهادتش به خوابم آمد. تا آن لحظه هنوز کسی خوابش را ندیده بود. جایی میان آسمان ایستاده بودو با صورت خندان سلام کرد. همدیگر را بغل کردیم. در خواب می دانستم شهید شده و سؤال هایی پرسیدم. گفت جایش خیلی خوب است و از من و همه دوستانش تشکر کرد. خیلی حرف نزد و از من خواست گزارش کارهای مراسمش را بدهم. از جزئی ترین اتفاقات  ولحظه به لحظه معراج تا تدفین و مراسم سوم را برایش تعریف کردم ، راضی و خوشحال بود.(دوست شهید)

أول منام

في ثالث أيام استشهاده زارني في المنام. لم يكن أحد قد رآه في المنام حتى تلك اللحظة. كان يقف بين السماء والأرض وألقى التحية ضاحكاً. احتضن أحدنا الآخر، كنت أعلم أنه قد استشهد، فسألته بعض الأسئلة، قال إنه في مكان ممتاز، وشكرنا كثيراً أنا وكلّ أصدقائه. لم يتكلم كثيراً وطلب مني أن أخبره عما حصل في مراسم العزاء بمناسبة استشهاده. أخبرته بكل التفاصيل لحظة بلحظة من استلام الجثمان إلى الدفن وحتى العزاء في اليوم الثالث.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

مع قافلة زيارة أربعين الإمام الحسين ( همراه با کاروان پیاده اربعین )

همراه با کاروان پیاده اربعین

به نیابت از او زائر اربعین شدیم و به پیاده روی اربعین رفتیم. چند تا عکس از او تهیه کردیم و پشت کوله هایمان چسباندیم. کاری که می توانستیم در دین به او انجام دهیم همین بود. یادش و خاطره اش همیشه و همه جا با ما بود.گفتیم که شاید دین خود را نسبت به او ادا کرده باشیم.(دوست شهید)

مع قافلة زيارة أربعين الإمام الحسين

زرنا كربلاء بالنيابة عنه، وشاركنا في زيارة أربعين الإمام الحسين A مشياً على الأقدام. كنا قد طبعنا عدداً من صوره وألصقناها على حقائب ظهرنا. وهو أمر كان باستطاعتنا فعله وفاءً له.

ذكراه كانت معنا دائماً وفي كل مكان، كانت هذه طريقة لنردّ له الدَّين.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

إذنُ السفر إلى كربلاء ( جوازِ کربلا )

جواز کربلا

خیلی دوست داشتم اربعین کربلا باشم، اما پدرم موافق نبود. اما باز هر بار که حرف از رفتن می شد باز پدرم راضی نمیشد.چند روز بیشتر به اربعین نمانده بود. دلم شکست و با همان حال به دانشگاه رفتم، در گوشه ای با خودم خلوت کردم. عکس محمد رضا را روبه روی خودم گرفتم و شروع به درد و دل کردم ، و از او خواستم دست مرا بگیرد. ظهر که شد، برادرم خبر داد پدر راضی شده. من زائر کربلا شدم.(دوست شهید)

إذنُ السفر إلى كربلاء

أحببت السفر إلى كربلاء للمشاركة في زيارة أربعين الإمام الحسين A ولكن والدي لم يوافق، في كل مرة فاتحته في الموضوع كان يرفض. قبل أيام من الزيارة الأربعينية كنت حزيناً وذهبت إلى الجامعة وأنا على هذه الحال، فجلست في إحدى الزوايا ووضعت صورة محمد رضا أمامي وشكيت له آلامي وطلبت منه أن يساعدني، عند الظهيرة أخبرني أخي أنّ أبي قد وافق على ذهابي لكربلاء.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

شفاعة الشهيد ( شفاعتِ شَهید )

شفاعت شهید

بعد از شهادتش حسرت به دل ماندم که به خوابم بیاید. بالاخره آمد نزدیک های صبح بود. خواب دیدم که پشت میز ایستاده ام و شخصی نشسته و به امور دانشجویی رسیدگی میکند. کارت دانشجوییم را میخواستم که ناچهان صدایی راشنیدم که به من گفت: برای من هم کارت میگیری؟! رویم را برگرداندم و محمدرضا را دیدم. لباس سفیدی تنش بود و انگار قدش بلندتر شده بودو در خواب میدانستم که شهید شده است. گفتم: تو جان بخواه. بغلش کردم. محکم گرفتمش و شروع کردم به گریه کردن و حرف زدن. پرسیدم: مرا شفاعت میکنی؟! لبخندی زد و گفت: این حرف ها چیست، معلوم است مطمئن باش. این بار محکم تر بغلش کردم و گریه هایم بیشتر شد.(دوست شهید)

شفاعة الشهيد

بعد استشهاده حزنت كثيراً لأنني لم أره في المنام. في النهاية زارني في المنام. كان ذلك قبل الصبح، رأيت نفسي واقفاً عند أحد المكاتب وكان موظّف ما يتابع شؤوني الطلابية وطلب مني الهوية الجامعية، فجأة سمعت صوتاً يقول: هل تريد هويتي أنا أيضاً؟ استدرت فرأيت أنه محمد رضا كان يرتدي ملابس بيضاء وقد ازداد طول قامته. كنت أعلم انه قد استشهد، قلت له: فداك روحي، واحتضنته. احتضنته بقوة وبكيت وتكلمت فقلت له: هل ستشفع لي؟ فابتسم وقال: ما هذا الكلام، بالتأكيد، لا تقلق بشأن ذلك، فاحتضنته مرة أُخرى وبكيت أكثر.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

أذان الحرية في حلب ( اَذانِ آزادی )

اذان آزادی

سه روز قبل از شهادت او را دیده بودم. غروب پنج شنبه، بیست و یک آبان که بچه ها درگیر شدند، ما دیرتر به آن نقطه رسیدیم، او با دوستانش به شهادت رسیده بودند. آن ها را به عقب بردند، اضطراب شدیدی داشتم و دلم گواهی می داد که اتفاقی افتاده است. هر چه گشتم پیدایش نکردم، می ترسیدم از بچه ها سراغش را بگیرم. از یکی از دوستان سراغش را گرفتم که گفت با بچه ها به عقب رفته است. اما با حرف آرام نشدم و تا صبح نذر و نیاز کردم که سالم باشد. صبح یکی از بچه ها در حالی که گریه میکرد به طرفم آمد، فهمیدم که با سه نفر دیگر همزمان شهید شدند. به برکت خون این چهار شهید، شهر آزاد شد و با فتح قسمت های زیادی از آن منطقه، با روشن کردن موتور برق، اولین اذان بعد از آزادی از بلندگوی مسجد شهر پخش شد.(همرزم شهید)

أذان الحرية في حلب

رأيته قبل ثلاثة أيام من استشهاده. عند مغيب شمس الحادي من تشرين الثاني دخل الرفاق في اشتباك مع العدو، نحن تأخرنا في الوصول الى الموقع، استشهد هو وأصدقائه. كانوا قد سحبوهم إلى الخلف، أحسست باضطراب شديد، قلبي أحسّ بأنّ مكروهاً ما قد حصل له. بحثت عنه كثيراً ولم أعثر عليه، كنت أخشى أن أسأل الآخرين عنه فيخبروني أنه قد تعرض لمكروه! سألت أحد الأصدقاء عنه، فقال لي: إنّه قد عاد إلى الخلف مع الآخرين، لكن كلامه لم يُدخل الطمأنينة إلى قلبي، نذرت كثيراً من أجل سلامته. في الصباح جاءني أحد الرفاق باكياً وقال لي: إنّ محمد رضا وثلاثة آخرين قد استشهدوا في آن واحد. قادت دماء هؤلاء الشهداء الى تحرير مدینة حلب، وبعد تحرير مساحات كبيرة من المدينة وبتشغيل مولّد الكهرباء ارتفع من مسجد المدينة صوت أول أذان بعد التحرير. (رفيق الشهيد في السلاح)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

أنوار في المنام ( خوابِ نورانی )

خواب نورانی

حدود ساعات دو تا سه نصفه شب خواب عجیبی دیدم. خانه مان نورانی شده بود و من دنبال منبع نور بودم . دیدم پنجره آشپزخانه تبدیل به در شده و شهدا یکی یکی وارد خانه ام شده اند. همه جا را پر کردند و با لباس نظامی و سربند، دست در گزدن یکدیگر به هم لبخند می زنند. مات نگاهشان کردم و متوجه شدم منبع نور از دو قاب برادران شهیدم هست. آن شب برادر شهیدم محمد علی به خوابم آمد و در حالتی روحانی سه بار به من گفت که نگران نباش. محمدرضا پیش ماست. آن شب تا صبح اشک ریختم و دعا خواندم. بعدها گفتند همان ساعت سه هواپیمای حامل پیکر محمدرضا و بقیه شهدا روی زمین نشست.(مادر شهید)

أنوار في المنام

قرابة الساعة الثانية أو الثالثة بعد منتصف الليل، رأيتُ منزلنا في المنام والنور يشعّ منه، بحثت عن مصدر النور، فوجدت أنّ نافذة المطبخ قد تحولت إلى باب والشهداء يدخلون منزلنا الواحد تلو الآخر. انتشروا في المنزل وشغلوا مساحته بالكامل، كانوا يرتدون الملابس العسكرية وقد شدّوا عصابات على رؤوسهم وهم يتبادلون الابتسامات. بقيت أنظر إليهم بذهول ورأيت أنّ مصدر النور هو صورة شقيقيَّ الشهيدين. في تلك الليلة رأيت أخي الشهيد محمد علي حيث قال لي ثلاث مرات في حالة روحانية: لا تقلقي! محمد رضا معنا. في تلك الليلة بكيت حتى الصباح وبقيت أدعو الله.

لاحقاً أخبروني أنّ ثلاث طائرات هبطت في تلك الساعة وهي تحمل جثامين محمد رضا وشهداء آخرين.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

المصير ( سَرنِوِشت )

سرنوشت

دهه محرم در سوریه بودیم. در ریف حلب دو سه شب گردان ما و چند شب گردان او به شکل دید و بازدید هیئت می گرفتیم، این در بین گردان ها رسم بود. یک شب ما مهمان گردان او بودیم. دو حلقه پشت هم تشکیل دادیم و مشغول عزاداری شدیم. ناگهان در تاریکی،شخصی را دیدم که به نظرم آشنا آمد. کمی خود را جابه جا کردم تا ببینم چه کسی است. دیدم محمدرضا بود. به شدت ضجه می زد و گریه می کرد. ناگهان به دلم افتاد که او شهید می شود، اما به خاطر روحیه شاداب و پر نشاطش به فکرم خندیدم و به خودم قبولاندم که به این زودی ها شهید نمیشود. گفتم او ضد گلوله است، اما سرنوشت چیز دیگری شد.(همرزم شهید)

المصير

خلال العشرة الأولى من شهر محرم الحرام كنّا في ريف حلب. لعدّة ليالي تبادلت كتيبتنا وكتيبته الزيارات لإقامة مراسم العزاء، من الأعراف السائدة بين الكتائب تبادل الزيارات لإقامة مراسم العزاء. شكّلنا حلقتين وأقمنا العزاء؛ في الظلام رأيت وجهاً بدا لي مألوفاً، تحركت قليلاً لأراه بوضوح فرأيت أنه محمد رضا، كان يبكي بكاءً شديداً، فأحسست أنه سيستشهد. نشاطه الدائم وحماسه جعلاني أُقنع نفسي بأنه لن يستشهد قريباً، قلت لنفسي إنه شخص مضاد للرصاص، ولكن مصيره كان شيئاً آخر.(رفيق الشهيد في السلاح)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

نيّة الزواج ( نیتِ اِزدِواج )

نیت ازدواج

مدتی پیگیر بود که نیت ازدواج دارد، گفتم اول کار مناسب پیدا کند، بعد در پس همکارانم یا اطرافیان، دخترهای خوب را انتهاب می کنیم. چند دختر از خانواده های مذهبی و نظامی را به خواهرش معرفی کرده بود، روی آن را نداشت مستقیم یه خودم بگوید. حتی در تماسهایش از سوریه هم پیگیر بود که خواهرش مرا راضی کند تا به خاستگاری برویم.(مادر شهید)

نيّة الزواج

كان ينوي الزواج منذ مدّة من الزمن، قلت له: يجب أن تحصل على عمل لائق أولاً، ثم سأختار لك بنتاً طيّبة من خلال زميلاتي وأقربائنا. أخبر اُخته عن عدد من البنات من عوائل متديّنة وعسكرية، كان يخجل من إخباري بذلك مباشرة. حتى خلال اتصالاته من سوريا كان يطلب من اُخته أن تُقنعني بالتقدم للخطبة. (والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

باذنجان حلب ( بادمجان حلب )

بادمجان حلب

موقعی که داشت می رفت، پدرش یک اسکناس صد دلاری داد. خیلی ذوق کرد، آن را بوسید و در جیبش گذاشت. وقتی در سوریه بود آن را خرج نکرد. تا این که در بازار حلب یک گونی بادمجان خرید، آنها را بین همرزمانش تقسیم کرد تا هر کس هر چه دلش خواست با آن غذایی درست کند، خودش بادمجان کبابی درست کرد.

این کاری تعجب انگیز بود. چون به شدت از بادمجان متنفر بود و به هیچ عنوان به غذایی که در آن بادمجان بود لب نمیزد.(مادر شهید)

باذنجان حلب

عند مغادرته أعطاه والده ورقة نقدية من فئة مائة دولار. فرح بها كثيرا وقبّلها ثم وضعها في جيبه. لم يُنفقها عند وصوله إلى سوريا حتى اشترى بها كيس باذنجان كبير من سوق حلب، وقسّم الباذنجان بين رفاقه ليطهو كل شخص طعامه بالطريقة التي يحب، فيما قام هو بشواء الباذنجان على النار ثم تناوله.

تصرّفه هذا كان غريباً فهو لم يكن يتناول الباذنجان أو الطعام الذي يحتوي على الباذنجان.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال