در طول دوره خادمی عکس های مختلفی از خودش گرفت. عاشق عکس انداختن از خودش با آن پیراهن خاکی و بی سیم بود. سر عکس انداختن، خیلی حساسیت نشان میداد تا آن چه باب دلش بود ، بشود. می خواست حتما عکس هایش خوب و زیبا باشد.(دوست شهید)
حبّ الصور
التقط لنفسه الكثير من الصور خلال مدة الخدمة، كان يحبّ التقاط الصور لنفسه مرتدياً القميص البُنّي وهو يمسك الهاتف اللاسلكي. كان دقيقاً جداً في التقاط الصور كي تكون وفق مراده. كان يصرّ على أن تكون الصور جيدة وجميلة.(صديق الشهيد)
خیلی پیگیر شبکه های اجتماعی بود،آن زمان در دوکوهه فقط یک قسمت بود که اینترنت وصل می شد و گوشی آنتن میداد. آن جا شده بود پاتوق همیشگی او. خادمی که تمام شد در همان شبکه های اجتماعی در گروهی که دوستان خادمش تشکیل داده بودند عضو شد و رفاقت خود را از طریق فضای مجازی هم ادامه داد. در شبکه اجتماعی هم سعی میکرد خادم تبلیغی برای شهدا باشد.(دوست شهید)
خادم إعلاميّ
كان يتابع مواقع التواصل الاجتماعي باستمرار، عندما كنّا في دوكوهه كان هناك منطقة واحدة فيها تغطية للهاتف الجوال، كانت تلك المنطقة محطة محمد رضا الدائمة. بعد أن أنهى دورة الخدمة انضم الى مجموعة خاصة بالخدّام شكّلها أصدقاؤه في مواقع التواصل الاجتماعي واستمرت صداقتهم عبر مواقع التواصل الاجتماعي. كان يلعب دور الدعاية للشهداء وطريق الشهادة عبر مواقع التواصل الاجتماعي.(صديق الشهيد)
ساعات بازدید از گردان تخریب، 9 تا 11 شب بود. در حال استراحت بودیم که خبر دادند گروهی از خواهران، پشت گردان هستند و می خواهند بازدید بروند، آن هم 50 نفر. همگی خسته و خوابالود بودیم؛ ساعت 12 هم پست داشتیم نمیتوانستیم آن همه خواهر را در تاریکی رها کنیم. همه غیرتی شده بودند. محمدرضا و یکی از دوستان داوطلب شدند تا به آنجا بروند. تا آنها برسند خواهران هر جور بود در را باز کردند و وارد گردان شدند. از آنطرف ناگهان هوا خراب شد و باران شدیدی بارید که باعث شد جوی کوچکی راه بیفتد. به ما بیسیم زدند که سیل آمده و ما در گردان تخریب مانده ایم، گر چه کمی پیاز داغش را زیاد کرده بودند. شارژ بیسیمشان هم تمام شد و نگرانی ما هم دوبرابر شد . در حالی که از اوضاع آنها بی خبر بودیم، به فرماندهی اطلاع دادیم. با ماشین دنبالشان رفتند و وقتی آن ماجرا تمام شد، مسئولان ما را مؤاخذه کردند. ظاهرا اتفاق خاصی نیفتاده بود. چوب غیرتمندیمان را میخوردیم.(دوست شهید)
جزاء الشهامة
كانت ساعات زيارة كتيبة إزالة الألغام من الساعة التاسعة الى الحادية عشرة ليلاً. خلال وقت استراحتنا أبلغونا أنّ عدداً من النساء يقفن خلف أبواب مقر الكتيبة ويُردْنَ الدخول لزيارة الموقع، وعددهنّ خمسين امرأة. كنا متعبين ونشعر بالنعاس، وفي الساعة الثانية عشرة بعد منتصف الليل يجب أن نتولى الحراسة ولم نستطع أن نتحمل ترك اولئك النسوة في ذلك الظلام. جميعنا أردنا التصرف بشهامة، ولكن محمد رضا وأحد الأصدقاء تطوّعا للذهاب، فتحا باب مقر الكتيبة بطريقة ما وقاما بإدخال النساء الى داخل المقر. على حين غرّة ثارت عاصفة جوية وهطل مطر شديد مما أدى الى حصول سيول صغيرة جداً، اتصلا بنا عبر الهاتف اللاسلكي وقالا: إن “الفيضانات” ضربتهم وإنهم قد علقوا في كتيبة نزع الألغام، وكان في ذلك بعض المبالغة، نفذت بطاريات هواتفهم اللاسلكية مما ضاعف قلقنا وفي النهاية أخبرنا القيادة العسكرية بما حصل، فتوجهت القوات بالسيارات لإنقاذهم، عندما انتهى الموضوع تعرضنا للتوبيخ جميعاً لأنه لم يكن هناك خطر يذكر، وذلك كان جزاء الشهامة.(صديق الشهيد)
پای ثابت شوخی های جمع خادم الشهدا بود. در دورانی که در دو کوهه خادم بودیم، بین خادمین یک رسم برقرار بود؛ یعنی هر کس که دوره خادمی اش تمام می شد، برایش جشن پتو میگرفتند. او آن قدر در این رسم وفاداری نشان داد که دست آخر نوبت خودش رسید و در این جشن، از مشت و لگدهای باقی خادمان حسابی فیض برد.(دوست شهید)
بركة خدمة الشهداء
كان له حضور دائم في مزاح مجموعة خُدّام الشهداء. خلال المدة التي قضيناها في دوكوهه لخدمة الشهداء، كانت المجموعة قد اتفقت على مزاح ثقيل مع كل من يُنهي دورة الخدمة برمي بطانية عليه ثم ضربه والهرب. التزم محمد رضا بهذا الاتفاق التزاما مدهشا فكان يُشارك في جميع هذه المزحات الثقيلة حتى حان دوره وأنهى دورته، فحصل على نصيب جيد من الركلات واللكمات من باقي خدّام الشهداء.(صديق الشهيد)
روحیه ای پر جنب و جوش و هیجانی داشت و به رزمایش ها و برنامه های نظامی به شدت علاقه داشت. تا آنجا که می توانست حضور پیدا میکرد. خیلی برایش ارزش داشت و آن قدر مهم بود که تأکید می کرد من هم با او بروم و تا حدی بود که اگر نمی رفتم عصبانی می شد و به رویم می آورد که چرا فلان جا رزمایش بوده و من نرفته ام.(دوست شهید)
المناورات العسكرية
كان نشيطاً جداً وحماسياً، أَحبَّ المناورات العسكرية حبّاً جماً، وكان يشارك فيها قدر استطاعته، كانت المناورات العسكرية مهمة جداً له إلى درجة أنّه كان يصرّ على أن أُشارك فيها أنا أيضاً، ويغضب عندما لا أشارك ويعاتبني على ذلك قائلاً: لماذا لم تشارك في تلك المناورات؟!(صديق الشهيد)
ساعت 8 شب از دانشگاه به خانه می آمد و سریع لباسش را عوض می کرد تا خودش را به باشگاه برساند و ساعت 12 شب به خانه باز میگشت. آن قدر خسته بود که کوله پشتی اش را روی زمین میکشاند و همان جا روی زمین دراز میکشید و می خوابید تا برای فردا آمادگی داشته باشد که به باشگاه برود. برای کارهایش برنامه ریزی داشت و هدفش را تعریف کرده بود. دوسال سختی های دوره آموزش و باشگاه رفتن را به جان خریده بود تا خودش رابرای سربازی امام زمان(عج) آماده کند. میگفت سرباز آقا باید سالم باشد و بدنی قوی داشته باشد. وقتی آقا ظهور کند برای سپاهش بهترین ها را انتخاب میکند من هم باید به آن درجه برسم اعتقادش این بود.(مادر شهید)
الاستعداد للخدمة العسكرية تحت لواء صاحب الزمان
كان يعود من الجامعة إلى المنزل في الساعة الثامنة مساءً فيغيّر ملابسه بسرعة ليذهب الى النادي الرياضي فيعود إلى المنزل مجدداً في الساعة الثانية عشرة بعد منتصف الليل. كان يعود متعباً إلى درجة أنّه كان يسحب حقيبته على الأرض بدلاً من حملها على أكتافه، ثم ينام كي يستعد للذهاب إلى النادي الرياضي في اليوم التالي أيضاً. كان يخطط لأداء أعماله وكان يعرف هدفه جيداً. التزم بالدورات التدريبية والتدريب في النادي الرياضي لمدة عامين من أجل أن يستعد للخدمة العسكرية تحت لواء إمام الزمان#. كان يقول: إنّ جنود الإمام#يجب أن يكونوا أصحّاء الأبدان وأقوياء. عندما يظهر إمام الزمان#فإنه سيختار الأفضل ليكونوا ضمن جيشه لذلك يجب أن أكون من الأفضل. كان يؤمن بهذا الأمر.(والدة الشهيد)
تأکید داشت که به عنوان منتظر واقعی، نباید شعار گونه رفتار کرد و فقط دهان را با ذکر «اللهم عجل لولیک الفرج» پر کرد. باید رزم بلد بود و جنگیدن دانست. امام زمان(عج) جنگجو لازم دارد. آیا وقتی که ظهور کند، میتوانیم در سپاه حضرت خدمت کنیم؟! چیزی از هنر رزم و جنگ بلدیم؟!(دوست شهید)
مُقاتل منتظِر
كان يؤكّد أنّ المنتظِر الحقيقي يجب أن لا يكتفي بترديد الشعارات وأن يردّد “اللهم عجل لوليك الفرج”. يجب أن يتعلم فنون القتال والحرب، فإمام الزمان يحتاج جنوداً. هل نستطيع ان ننضم الى جيش مولانا الإمام عندما يظهر؟! هل نتقن فنون الحرب والقتال؟!(صديق الشهيد)
از شخصیت چگوآرا در زمینه مبارزه و جنگ خوشش می آمد و گاهی عکس او را در شبکه های اجتماعی در صفحه شخصی اش می گذاشت.در بین شهدای مدافع حرم نیز الگوی نظامی اش شهید محمدرضا بیضایی و الگوی معنوی اش شهید رسول خلیلی بود.(دوست شهید
كان له قدوة
في مجال القتال والحرب كان يُحبّ اسلوب جيفارا، وأحياناً كان يستخدم صورته كصورة رمزية في صفحاته على مواقع التواصل الاجتماعي. ومن بين الشهداء المدافعين عن الحرم كان الشهيد محمود رضا بيضائي قدوة له في المجال العسكري، والشهيد رسول خليلي، قدوة له في المجال الديني والمعنوي.(صديق الشهيد)
از آرزوهایش بود که تحصیلاتش در مقطع کارشناسی ارشد را به سپاه برود. خوشش نمی آمد که سپاه را به عنوان شغل معرفی کنند و روی سپاه و سپاهی تعصب داشت. اگر کسی در سپاه می خواست استخدام شود، تشویقش می کرد و اگر کمکی بود، دریغ نمیکرد.(دوست شهید)
كان متعصباً لحرس الثورة الإسلامية
كان يتمنى أن يدرس الماجستير في كليات حرس الثورة الإسلامية، كان يرفض وصف حرس الثورة الإسلامية بأنّه عمل، وكان متعصّباً للحرس وعناصره. كان يشجّع الراغبين بالانضمام إلى صفوف حرس الثورة الإسلامية ولا ينأى بنفسه عن تقديم أيّ مساعدة لهم.(صديق الشهيد)
دوره فتوشاپ را میگذراندم و در حد مقدماتی کارهایی انجام میدادم. یکی از کارهایی که از آن لذت میبردم، نوشتن اسم خودم روی سنگ مزار شهدا به عنوان شهید بود. وقتی عکس طراحی شده ام را در گروه دوستان خودم در یکی از شبکه های اجتماعی گذاشتم، همه خوششان آمد. تعداد زیادی از بچه های عاشق شهادت پیدا شدند، اما من دلم به سمت او کشیده شد. محمدرضا هم درخواست داد تا برایش طراحی کنم. وقتی آن عکس را فرستادم، خیلی خوشحال شد و به جای خالی محل شهادت اشاره کرد. گفتم حالا شهید بشو تا محلش مشخص شود. قبول نکرد و گفت مهپحل شهادت را سوریه بنویس. نوشتم. آن موقع تخیل بود؛ اما به واقعیت تبدیل شد. آن عکس در شبکه های مجازی خیلی معروف شد.(دوست شهید)
الاستشهاد في سوريا
سجّلتُ في دورة لتعلّم برنامج تنسيق الفوتوشوب، وتعلّمت بعض الأُمور البسيطة. من الأُمور التي كنت أحبّ القيام بها في هذا البرنامج، كتابة اسمي على قبور الشهداء كأنني قد استشهدت. نشرت الصورة في إحدى المجموعات بمواقع التواصل الاجتماعي، أُعجب بها الجميع وتعرّفت على عدد من عشّاق الشهادة، لكنني أحببت محمد رضا، طلب مني أن أُصمم له صورة. فرح كثيراً عندما أرسلت له التصميم وأشار الى الفراغ مقابل موقع الاستشهاد، فقلت له: استشهد كي نعلم ما نكتب، فلم يوافق وطلب أن أكتب انه استشهد في سوريا، فكتبت ذلك. كان الأمر خيال تُرجم الى حقيقة، اشتهرت تلك الصورة في مواقع التواصل الاجتماعي.(صديق الشهيد)