صديق وفي (دوستِ وَفادار)

دوست وفادار

بعد از اتمام دوره خادمی، رفاقتمان در شبکه های اجتماعی ادامه داشت. در دانشگاه تهران کنگره ملی شهدای دانشجو برگزار شد و همان جمع دوستان خادم دوکوهه را دعوت کردند تا در این کنگره باز هم به امر خادمی برسند. من متأسفانه نتوانستم خودم را برسانم. خیلی منتظر من بود. برنامه که تمام شد، عکس های آن را برایم فرستاد که بگوید جایم خالی بوده و مرا فراموش نکرده است.(دوست شهید)

صديق وفي

بعد إتمامنا دورة في الخدمة، بقيت على تواصل عبر وسائل التواصل الاجتماعي. أقامت جامعة طهران المؤتمر الوطني للطلاب الشهداء، وتمت دعوة المجموعة التي قامت بمهمة الخدمة في “دو كوهه” لتتولى خدمة المراسم. للأسف لم أتمكن من المشاركة هناك، كان بانتظاري، عند انتهاء المراسم أرسل لي صور المراسم وقال لي إنّه كان بانتظاري وإنّه لم ينسني.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

صديقٌ واعٍ(دوست با معرفت)

دوست با معرفت

ساعت دوازده شب بود که متوجه شد من حال خوشی ندارم. سریع خودش را رساند و با موتورش آمد دنبالم. تا نیمه شب مرا در خیابان ها چرخاند و گپ زد تا حالم بهتر شود، هوا سرد شد و یک تیشرت فقط تنش بود، داشت میلرزید، اما خم به ابرو نیاورد و گله ای نکرد. بیشتر از اینکه به فکر خودش باشد به فکر دیگران بود. از معرفت چیزی کم نمی گذاشت.(دوست شهید)

صديقٌ واعٍ

في الساعة الثانية عشرة ليلاً علم أنني لست على ما يُرام، فجاء إلى منزلنا بسرعة راكباً دراجته النارية. صحبني بدراجته وبقينا نتجول ونتكلم لساعات حتى تحسن حالي، أصبح الجوّ بارداً ولم يكن يرتدي سوى >تي شيرت<، كان يرتجف من شدة البرد ولكنه لم يُفصح عن ذلك ولم يشتكِ. كان يفكّر بالآخرين أكثر مما يفكر بنفسه. كان طيباً إلى أبعد الحدود.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

المبتسم (گشاده رو)

گشاده رو

شب اول ماه رمضان بود که دبیرستانمان برنامه افطاری داشت. به بچه های هم دوره ای زنگ زدم. فقط او آمد. آن شب کسانی حضور داشتند که او زیاد دل خوشی از آنها نداشت. اما با همه اوصاف ، کسی نیود که کینه ای باشد و هیچ چیز در دلش نبود، با روی گشاده و دلی صاف با آن ها برخورد کرد.(دوست شهید)

المبتسم

قدّمتْ مدرستنا الإعدادية وجبةَ الإفطار في أُولى ليالي شهر رمضان المبارك، فاتصلت بزملائي السابقين ليشاركوا، فلم يأتِ سوى محمد رضا. في ذلك اليوم شارك عدد من الأشخاص الذين لم تكن لمحمود علاقة طيبة بهم. رغم كل ذلك، لم يكن محمود حقوداً، وتعامل معهم مبتسماً وبقلب نظيف.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

لقاء (دُورِهَمی)

دُورِهَمی

خانواده ام عازم حج شدند. در خانه تنها بودم. به رفقا زنگ زدم و قرار یک دور همی دوستانه گذاشتیم. محمدرضا سریع خودش را با موتور رساند. آن شب بچه ها که شام خوردند. همگی رفتند، فقط او و یکی از رفقا ماندند تا صبح بیدار ماندیم و گپ زدیم و خندیدیم. نگذاشت که تنها باشم و این معرفتش همیشگی بود.(دوست شهید)

لقاء

ذهبت عائلتي لأداء مراسم الحج. كنت وحيداً في المنزل، اتصلت بأصدقائي ودعوتهم إلى منزلنا. سرعان ما جاء محمد رضا على دراجته النارية، بعد تناول العشاء غادر جميع الأصدقاء ولم يبقَ سوى محمد رضا وأحد الأصدقاء، لم ننم تكلّمنا وضحكنا حتى الصباح، لم يتركاني بمفردي وهذا كان من وفاء محمود واهتمامه بأصدقائه.(صدیق الشهید)

http://islamiccoa.com

بطاقة المصرف(کارتِ عابِر بانک)

عابر بانک

گاهی با رفقا قرار میگذاشت و با هم به گشت و گذار میرفتیم. یک بار که به کوه های شیان رفته بودیم، بعد از کلی تحرک و شیطنت، به زور کارتِ عابر بانکَش را گرفتم و گفتم که همین امروز باید ما را مهمان کنی. حرص می خورد که پول هایش را جمع کرده تا موتور بخرد. من هم اذیتش کردم و گفتم که نگران نباش، با صد تومن آدم کسری نمی آورد برای خرید موتور، خودم برایت صد تومن تخفیف میگیرم. عاشق موتور بود. به خانواده اش قول داده بودپول هایش را پس انداز کند که موتور دلخواهش را بخرد.(دوست شهید)

بطاقة المصرف

في بعض الأحيان كان يخرج مع الأصدقاء، فكنّا نتجول معاً. في أحد الأيام ذهبنا الى جبال شيان. بعد الكثير من الشغب والحركة استطعت أن اختطف بطاقته المصرفية وقلت له: يجب أن نأكل اليوم على حسابك. شعر بالغضب لأنه كان قد جمع أمواله لشراء دراجة نارية، فمزحت معه وقلت له: لا تقلق لا أحد يعجز عن شراء دراجة نارية بسبب مائة ألف تومان، سأحصل لك على حسم من المبلغ بمائة ألف تومان بنفسي. كان يحب الدراجات النارية، وقد اتفق مع عائلته على أن يجمع المال ليشتري الدراجة النارية التي يرغب فيها.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

آخر صورة تذكارية(آخَرین عَکسِ یادِگاری)

آخرین عکس یادگاری

حجره جدیدمان در دانشگاه مطهری را تازه تمیز کرده بودیم. خسته و کوفته سر سفره ناهار نشسته بودیم که ناگهان در باز شد. محمدرضا بود. اصرار کرد که بیرون برویم، چون کفش های بندی پایش بود. به زور ما را از سر سفره بیرون کشاند تا چند عکس یادگاری بگیریم. آن لحظه آخرین دیدار ما بود. خداحافظی کرد و رفت.(دوست شهید)

آخر صورة تذكارية

كنّا قد انتهينا للتوّ من تنظيف غرفتنا في جامعة مطهّري. جلسنا لتناول الطعام ونحن منهكون، ففُتح الباب على حين غرّة. كان محمد رضا عند الباب وأصرّ على أن نخرج من الغرفة لأنّه كان يرتدي حذاءً ذي قيطان، أجبرنا على ترك الطعام والخروج لالتقاط صورة، ذلك كان آخر لقاء لنا معه، ودّعنا ثم رحل. (صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

الصداقة للجميع(هَمدَمِ شَهرِستانی ها)

همدم شهرستانی ها

در رفاقت با بچه های شهرستانی دانشگاه مطهری کم نمی گذاشت. با آن که رفقای تهرانی زیادی داشت، اما برایش فرقی نمیکرد. با مرام بودن و با معرفت بودن را برای همه یکسان می دانست و علاقه اش به دوستان شهرستانی زیاد بود.

الصداقة للجميع

كان لا يُقصّر أبداً في صداقته مع أبناء المدن الاُخرى في جامعة مُطهّري. كان له الكثير من الأصدقاء الطهرانيين، ولكنه لم يكن يفرّق بين أبناء العاصمة وأبناء المدن الاُخرى، كان شخصاً طيباً وحسن الطباع مع الجميع، وكانت علاقاته مع أبناء المدن الاُخرى جيدة جداً.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

غضب بلا حقد(قهر بی کینه)

قهر بی کینه

در دنیای رفاقتش قهر و آشتی هم بود. دعوا و آرامش هم بود. دیر عصبانی میشد و اگر از دست کسی ناراخت بود، بی محلی می کرد و توجهی نداشت. قهر می کرد، اما کینه ای نبود. طاقت قهرهای طولانی را نداشت و عاطفی و دل نازک بود و زود آشتی میکرد. اما هر بار که آشتی می کرد، صمیمیت ها چند برابر می شد.(دوست شهید)

غضب بلا حقد

في صداقته كان يختلط الغضب والصلح، الشجار والهدوء، كان يغضب ببطء وإذا انزعج من أحدٍ ما فإنه لا يُبالي به ولا يلتفت إليه ويغضب منه، ولكنه لم يكن يحقد. لم يكن يغضب لمدة طويلة، كان عاطفياً ورقيق القلب وسرعان ما يتصالح. ولكن في كل مرة يتصالح فيه تصبح صداقته أقوى.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

صديقٌ واعٍ(رفیق با معرفت)

رفیق با معرفت

هوای رفقایش را داشت. تا جایی که می توانست، کمکشان می کرد و نسبت به حرمتی که بین رفقایش بود، حساسیت نشان میداد و با معرفت بود. حتی نسبت به دوستان دوستانش ارزش و احترام قائل بود.(دوست شهید)

صديقٌ واعٍ

كان يهتم بأصدقائه ويساعدهم قدر المستطاع ويولي أهمية كبيرة للمحافظة على الاحترام بين أصدقائه، كان شخصاً طيباً ويُقدّر أصدقائه.(صدیق الشهید)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

أُسلوب الدراسة(شیوِه دَرس خواندَن)

شیوه درس خواندن

شیوه خاصی برای درس خواندن داشت که تحت هیچ شرایطی آن را تغییر نمیداد. برایش فرقی نمیکرد که سه روز یا سه ساعت به امتحان مانده باشد. کتاب را می خواند و بعد خلاصه نویسی میکرد. همان خلاصه نویسی هایش را در اختیار دیگران قرار میداد و به این شیوه مطالعه علاقه داشت. برای درس خواندن حرص نمیخوردو با آرامش رفتار میکرد.(دوست شهید)

أُسلوب الدراسة

كان له أسلوبه الخاص في الدراسة، ولم يكن يغيّر هذا الأُسلوب أبداً، فلا فرق لديه إذا كانت قد بقيت ثلاثة أيام حتى الامتحان أو ثلاث ساعات. كان يقرأن الكتاب ثم يقوم بتلخيصه، ويقرأ الملخّص. خلال تبادل المعلومات الدراسية كان يعطي ملخّصاته للآخرين وكان يدرس بهذه الطريقة فقط. لم يكن يتوتر عند الدراسة، بل يدرس بهدوء.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال