
بنت الهدی الصدر
لا أرید أن أکبر و یترك الزمن علي آثاره، بل أنا التي أريد أن یترک علیه آثاره.
نمی خواهم که پیر شوم در حالی که زمان از خود بر من اثر بگذارد، بلکه من کسی هستم که می خواهم بر آن آثارم را باقی گذارم.

بنت الهدی الصدر
لا أرید أن أکبر و یترك الزمن علي آثاره، بل أنا التي أريد أن یترک علیه آثاره.
نمی خواهم که پیر شوم در حالی که زمان از خود بر من اثر بگذارد، بلکه من کسی هستم که می خواهم بر آن آثارم را باقی گذارم.

قدرت جذب
یکی از فعالیت های فرهنگی که انجام داد غرفه داری در مدرسه قرآن دانشگاه تهران در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بود. در فروش محصولات انتشارات قرآن و عترت و اهل بیت نبوت علیهم السلام ساعت ها چانه گرم میکردیم تا خریدار جذب کنیم، اما خودش برای ما آن قدر نرم زبانی کرد و تشویقمان کرد که یک محصول در باب ازدواج بخریم و هفتاد هزار تومان ما را پیاده کرد. قدرت جذب مشتری را داشت و استعداد خوبی داشت.(دوست شهید)
القدرة على الاقناع
كان الاشراف على جناح مدرسة القرآن التابعة لجامعة طهران في معرض طهران الدولي للكتاب من النشاطات الثقافية التي قام بها. كنّا نتكلم لساعات من أجل الحصول على زبائن لتسويق كتب دار نشر القرآن وعترة أهل بيت النبوة :، لكنه كلّمنا بلين وشجّعنا على شراء كتاب حول الزواج مما أدّى إلى دفعنا سبعين ألف تومان. كان يتمتع بقدرة هائلة على الاقناع ومهارة في هذا المجال.(صديق الشهيد)

باجنبه
در یکی از شبکه های اجتماعی، گروهی مختص شهدا تشکیل دادیم، تا یک ماه اول حالت تعلیقی داشتو حذف و بازسازی می شد، تا این که دیگر ثابت شد. گاهی دوستان اهل زنجان به ترکی گفتمان میکردند و سر به سر او میگذاشتند. من به او در گفتگوی خصوصی می گفتم که بچه ها شوخی میکنند تا یک وقت ناراحت نشود. از آن همه حذف شدن و دعوت مجدد، شوخی ها و سربه سر گذاشتن های دوستان در آن گروه مجازی ناراحت نشد. آن قدر ظرفیتش بالا بود که عصبی نمیشد و صبور بود.(دوست شهید)
شخصٌ حليم
قمنا بإنشاء مجموعة في أحد تطبيقات التواصل الاجتماعي للتحدث عن الشهداء. لمدة شهر كانت المجموعة متوقفة عن العمل وتُحذف ثم يُعاد إنشاؤها باستمرار الى أن استقرت المجموعة. في بعض الأحيان كان الأصدقاء من مدينة زنجان والذين يتكلمون اللغة الآذرية يمازحونه. أرسلت له رسالة خاصة وطلبت منه أن لا يتضايق من مزاحهم، كان يتم حذفه باستمرار ثم تتم دعوته مرة أخرى لكنه لم يتضايق أبداً من مزاح الأصدقاء معه في تلك المجموعة. كان حليماً جداً ولا يغضب.(صديق الشهيد)

دوست وفادار
بعد از اتمام دوره خادمی، رفاقتمان در شبکه های اجتماعی ادامه داشت. در دانشگاه تهران کنگره ملی شهدای دانشجو برگزار شد و همان جمع دوستان خادم دوکوهه را دعوت کردند تا در این کنگره باز هم به امر خادمی برسند. من متأسفانه نتوانستم خودم را برسانم. خیلی منتظر من بود. برنامه که تمام شد، عکس های آن را برایم فرستاد که بگوید جایم خالی بوده و مرا فراموش نکرده است.(دوست شهید)
صديق وفي
بعد إتمامنا دورة في الخدمة، بقيت على تواصل عبر وسائل التواصل الاجتماعي. أقامت جامعة طهران المؤتمر الوطني للطلاب الشهداء، وتمت دعوة المجموعة التي قامت بمهمة الخدمة في “دو كوهه” لتتولى خدمة المراسم. للأسف لم أتمكن من المشاركة هناك، كان بانتظاري، عند انتهاء المراسم أرسل لي صور المراسم وقال لي إنّه كان بانتظاري وإنّه لم ينسني.(صديق الشهيد)

دوست با معرفت
ساعت دوازده شب بود که متوجه شد من حال خوشی ندارم. سریع خودش را رساند و با موتورش آمد دنبالم. تا نیمه شب مرا در خیابان ها چرخاند و گپ زد تا حالم بهتر شود، هوا سرد شد و یک تیشرت فقط تنش بود، داشت میلرزید، اما خم به ابرو نیاورد و گله ای نکرد. بیشتر از اینکه به فکر خودش باشد به فکر دیگران بود. از معرفت چیزی کم نمی گذاشت.(دوست شهید)
صديقٌ واعٍ
في الساعة الثانية عشرة ليلاً علم أنني لست على ما يُرام، فجاء إلى منزلنا بسرعة راكباً دراجته النارية. صحبني بدراجته وبقينا نتجول ونتكلم لساعات حتى تحسن حالي، أصبح الجوّ بارداً ولم يكن يرتدي سوى >تي شيرت<، كان يرتجف من شدة البرد ولكنه لم يُفصح عن ذلك ولم يشتكِ. كان يفكّر بالآخرين أكثر مما يفكر بنفسه. كان طيباً إلى أبعد الحدود.(صديق الشهيد)

دُورِهَمی
خانواده ام عازم حج شدند. در خانه تنها بودم. به رفقا زنگ زدم و قرار یک دور همی دوستانه گذاشتیم. محمدرضا سریع خودش را با موتور رساند. آن شب بچه ها که شام خوردند. همگی رفتند، فقط او و یکی از رفقا ماندند تا صبح بیدار ماندیم و گپ زدیم و خندیدیم. نگذاشت که تنها باشم و این معرفتش همیشگی بود.(دوست شهید)
لقاء
ذهبت عائلتي لأداء مراسم الحج. كنت وحيداً في المنزل، اتصلت بأصدقائي ودعوتهم إلى منزلنا. سرعان ما جاء محمد رضا على دراجته النارية، بعد تناول العشاء غادر جميع الأصدقاء ولم يبقَ سوى محمد رضا وأحد الأصدقاء، لم ننم تكلّمنا وضحكنا حتى الصباح، لم يتركاني بمفردي وهذا كان من وفاء محمود واهتمامه بأصدقائه.(صدیق الشهید)

عابر بانک
گاهی با رفقا قرار میگذاشت و با هم به گشت و گذار میرفتیم. یک بار که به کوه های شیان رفته بودیم، بعد از کلی تحرک و شیطنت، به زور کارتِ عابر بانکَش را گرفتم و گفتم که همین امروز باید ما را مهمان کنی. حرص می خورد که پول هایش را جمع کرده تا موتور بخرد. من هم اذیتش کردم و گفتم که نگران نباش، با صد تومن آدم کسری نمی آورد برای خرید موتور، خودم برایت صد تومن تخفیف میگیرم. عاشق موتور بود. به خانواده اش قول داده بودپول هایش را پس انداز کند که موتور دلخواهش را بخرد.(دوست شهید)
بطاقة المصرف
في بعض الأحيان كان يخرج مع الأصدقاء، فكنّا نتجول معاً. في أحد الأيام ذهبنا الى جبال شيان. بعد الكثير من الشغب والحركة استطعت أن اختطف بطاقته المصرفية وقلت له: يجب أن نأكل اليوم على حسابك. شعر بالغضب لأنه كان قد جمع أمواله لشراء دراجة نارية، فمزحت معه وقلت له: لا تقلق لا أحد يعجز عن شراء دراجة نارية بسبب مائة ألف تومان، سأحصل لك على حسم من المبلغ بمائة ألف تومان بنفسي. كان يحب الدراجات النارية، وقد اتفق مع عائلته على أن يجمع المال ليشتري الدراجة النارية التي يرغب فيها.(صديق الشهيد)

آخرین عکس یادگاری
حجره جدیدمان در دانشگاه مطهری را تازه تمیز کرده بودیم. خسته و کوفته سر سفره ناهار نشسته بودیم که ناگهان در باز شد. محمدرضا بود. اصرار کرد که بیرون برویم، چون کفش های بندی پایش بود. به زور ما را از سر سفره بیرون کشاند تا چند عکس یادگاری بگیریم. آن لحظه آخرین دیدار ما بود. خداحافظی کرد و رفت.(دوست شهید)
آخر صورة تذكارية
كنّا قد انتهينا للتوّ من تنظيف غرفتنا في جامعة مطهّري. جلسنا لتناول الطعام ونحن منهكون، ففُتح الباب على حين غرّة. كان محمد رضا عند الباب وأصرّ على أن نخرج من الغرفة لأنّه كان يرتدي حذاءً ذي قيطان، أجبرنا على ترك الطعام والخروج لالتقاط صورة، ذلك كان آخر لقاء لنا معه، ودّعنا ثم رحل. (صديق الشهيد)

همدم شهرستانی ها
در رفاقت با بچه های شهرستانی دانشگاه مطهری کم نمی گذاشت. با آن که رفقای تهرانی زیادی داشت، اما برایش فرقی نمیکرد. با مرام بودن و با معرفت بودن را برای همه یکسان می دانست و علاقه اش به دوستان شهرستانی زیاد بود.
الصداقة للجميع
كان لا يُقصّر أبداً في صداقته مع أبناء المدن الاُخرى في جامعة مُطهّري. كان له الكثير من الأصدقاء الطهرانيين، ولكنه لم يكن يفرّق بين أبناء العاصمة وأبناء المدن الاُخرى، كان شخصاً طيباً وحسن الطباع مع الجميع، وكانت علاقاته مع أبناء المدن الاُخرى جيدة جداً.(صديق الشهيد)

قهر بی کینه
در دنیای رفاقتش قهر و آشتی هم بود. دعوا و آرامش هم بود. دیر عصبانی میشد و اگر از دست کسی ناراخت بود، بی محلی می کرد و توجهی نداشت. قهر می کرد، اما کینه ای نبود. طاقت قهرهای طولانی را نداشت و عاطفی و دل نازک بود و زود آشتی میکرد. اما هر بار که آشتی می کرد، صمیمیت ها چند برابر می شد.(دوست شهید)
غضب بلا حقد
في صداقته كان يختلط الغضب والصلح، الشجار والهدوء، كان يغضب ببطء وإذا انزعج من أحدٍ ما فإنه لا يُبالي به ولا يلتفت إليه ويغضب منه، ولكنه لم يكن يحقد. لم يكن يغضب لمدة طويلة، كان عاطفياً ورقيق القلب وسرعان ما يتصالح. ولكن في كل مرة يتصالح فيه تصبح صداقته أقوى.(صديق الشهيد)