مُقاتل منتظِر ( جَنگجویِ مُنتَظِر )

جنگجوی منتظر

تأکید داشت که به عنوان منتظر واقعی، نباید شعار گونه رفتار کرد و فقط دهان را با ذکر «اللهم عجل لولیک الفرج» پر کرد. باید رزم بلد بود و جنگیدن دانست. امام زمان(عج) جنگجو لازم دارد. آیا وقتی که ظهور کند، میتوانیم در سپاه حضرت خدمت کنیم؟! چیزی از هنر رزم و جنگ بلدیم؟!(دوست شهید)

مُقاتل منتظِر

كان يؤكّد أنّ المنتظِر الحقيقي يجب أن لا يكتفي بترديد الشعارات وأن يردّد “اللهم عجل لوليك الفرج”. يجب أن يتعلم فنون القتال والحرب، فإمام الزمان يحتاج جنوداً. هل نستطيع ان ننضم الى جيش مولانا الإمام عندما يظهر؟! هل نتقن فنون الحرب والقتال؟!(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

كان له قدوة ( اُلگو داشت )

الگو داشت

از شخصیت چگوآرا در زمینه مبارزه و جنگ خوشش می آمد و گاهی عکس او را در شبکه های اجتماعی در صفحه شخصی اش می گذاشت.در بین شهدای مدافع حرم نیز الگوی نظامی اش شهید محمدرضا بیضایی و الگوی معنوی اش شهید رسول خلیلی بود.(دوست شهید

كان له قدوة

في مجال القتال والحرب كان يُحبّ اسلوب جيفارا، وأحياناً كان يستخدم صورته كصورة رمزية في صفحاته على مواقع التواصل الاجتماعي. ومن بين الشهداء المدافعين عن الحرم كان الشهيد محمود رضا بيضائي قدوة له في المجال العسكري، والشهيد رسول خليلي، قدوة له في المجال الديني والمعنوي.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

كان متعصباً لحرس الثورة الإسلامية ( بِه سِپاه تَعَصُب داشت )

به سپاه تعصب داشت

از آرزوهایش بود که تحصیلاتش در مقطع کارشناسی ارشد را به سپاه برود. خوشش نمی آمد که سپاه را به عنوان شغل معرفی کنند و روی سپاه و سپاهی تعصب داشت. اگر کسی در سپاه می خواست استخدام شود، تشویقش می کرد و اگر کمکی بود، دریغ نمیکرد.(دوست شهید)

كان متعصباً لحرس الثورة الإسلامية

كان يتمنى أن يدرس الماجستير في كليات حرس الثورة الإسلامية، كان يرفض وصف حرس الثورة الإسلامية بأنّه عمل، وكان متعصّباً للحرس وعناصره. كان يشجّع الراغبين بالانضمام إلى صفوف حرس الثورة الإسلامية ولا ينأى بنفسه عن تقديم أيّ مساعدة لهم.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

الاستشهاد في سوريا ( مَحَلِ شَهادَت : سوریِه )

محل شهادت: سوریه

دوره فتوشاپ را میگذراندم و در حد مقدماتی کارهایی انجام میدادم. یکی از کارهایی که از آن لذت میبردم، نوشتن اسم خودم روی سنگ مزار شهدا به عنوان شهید بود. وقتی عکس طراحی شده ام را در گروه دوستان خودم در یکی از شبکه های اجتماعی گذاشتم، همه خوششان  آمد. تعداد زیادی از بچه های عاشق شهادت پیدا شدند، اما من دلم به سمت او کشیده شد. محمدرضا هم درخواست داد تا برایش طراحی کنم. وقتی آن عکس را فرستادم، خیلی خوشحال شد و به جای خالی محل شهادت اشاره کرد. گفتم حالا شهید بشو تا محلش مشخص شود. قبول نکرد و گفت مهپحل شهادت را سوریه بنویس. نوشتم. آن موقع تخیل بود؛ اما به واقعیت تبدیل شد. آن عکس در شبکه های مجازی خیلی معروف شد.(دوست شهید)

الاستشهاد في سوريا

سجّلتُ في دورة لتعلّم برنامج تنسيق الفوتوشوب، وتعلّمت بعض الأُمور البسيطة. من الأُمور التي كنت أحبّ القيام بها في هذا البرنامج، كتابة اسمي على قبور الشهداء كأنني قد استشهدت. نشرت الصورة في إحدى المجموعات بمواقع التواصل الاجتماعي، أُعجب بها الجميع وتعرّفت على عدد من عشّاق الشهادة، لكنني أحببت محمد رضا، طلب مني أن أُصمم له صورة. فرح كثيراً عندما أرسلت له التصميم وأشار الى الفراغ مقابل موقع الاستشهاد، فقلت له: استشهد كي نعلم ما نكتب، فلم يوافق وطلب أن أكتب انه استشهد في سوريا، فكتبت ذلك. كان الأمر خيال تُرجم الى حقيقة، اشتهرت تلك الصورة في مواقع التواصل الاجتماعي.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

جسر الصراط ( پُلِ صِراط )

پل صراط

ترک موتورش بودم که ناگهان پایم بین موتور او و سپر یک ماشین ماند راننده ماشین اصرار کرد که نگه دارد، با حالتی عصبی از ماشین پیاده شد و خواست ببیند چه شده است. زیر سپر شکسته اش را به ما نشان داد و ادعای خسارت کرد. ما که مقصر نبودیم به او باج ندادیم. دید که نمیتواند حریف ما بشود، برگشت و گفت که از ظاهرتان معلوم است که مذهبی هستید. دیدار ما به قیامت، سر پل صراط ! قائله که ختم شد حرکت کردیم .  در طول مسیر، درباره این قضیه شوخی میکردیم و می خندیدیم. ناگهان برگشت و گفت: باید به آن راننده می گفتم که تو تا پل صراط برسی، ما رد شدیم! به راستی که از پل صراط رد شد و ما جا ماندیم.(دوست شهید)

جسر الصراط

كنت أركب معه الدراجة النارية، على حين غرّة شعرت بساقي تدهس بين الدراجة النارية ومصد سيارة، أصرّ السائق على ترجّلنا من الدراجة النارية، وترجّل هو أيضاً من السيارة غاضباٌ ليرى ما حلّ بسيارته. أشار الى القسم السفلي من مصدّه والذي كان مكسوراً وطالبنا بتعويضه عن ذلك. لم نكن نحن المقصّرين في ذلك ولم نرضخ لطلبه. أحسّ أنّه لن يستطيع إجبارنا على الدفع له، فقال يبدو أنكما ملتزمين دينياً، سأراكم في يوم القيامة، سنتابع النقاش عند جسر الصراط، تركناه ومضينا في طريقنا، كنا نتكلم عن الموضوع ونضحك جرّاء ما حصل، على حين غرّة التفت وقال: كان يجب أن أقول لذلك السائق عندما تصل أنت الى جسر الصراط، سأكون أنا قد عبرت. حقاً انه قد عبر جسر الصراط ونحن بقينا هنا.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

مستعد للشهادة دائماً ( هَمیشِه آمادِه شَهادَت )

همیشه آماده شهادت

یک تصادف سخت و خطرناک داشتیم. طوری که از بین سه نفرمان او به شدت آسیب دیده بود و احوال من از همه شان بهتر بود. ترک سه نفره بودیم و سرعتش بسیار زیاد بود. ناگهان چرخ عقب موتورش ترکید و هر کدام به سمتی در اتوبان پرت شدیم. موتور به تو تکه تقسیم شد. خودش را که روی آسفالت کشید شده بود و زیر یک پیکان گیر کرده بود پیدا کردم. با آن حال وخیمی که داشت مرا صدا زد. از من و برادرم عذر خواهی کرد و طلب حلالیت داشت. کیف پولش را درآورد و تکه کاغذی به من داد. گفت که اگر زنده نماند آن کاغذ وصیت نامه اش است. شانس با او بود و در بیمارستان که حالش بهتر شد از من آن تکه کاغذ تا شده را خواست. من هم که نخوانده بودمش و آن را همانطور خونین و مچاله شده پس دادم. آن قدر خودش را مهیای شهادت و رفتن کرده بود که وصیت نامه اش همیشه همراهش بود.(دوست شهادت)

مستعد للشهادة دائماً

تعرّضنا لحادث خطير على الدراجة النارية وكان حال محمد رضا الأسوء بيننا، كنّا أنا وأخي ومحمد رضا نركب الدراجة النارية، وكان يقود بسرعة كبيرة، على حين غرّة انفجر الإطار الخلفي، فرُمينا مِن على الدراجة وكلّ منّا سقط في جهة من الطريق السريع. انقسمت الدراجة النارية إلى قسمين، أما محمد رضا فقد سُحل على أرضية الشارع وعثرت عليه عالقاً تحت سيارة. رغم حالته الحرجة ناداني واعتذر مني ومن أخي وطلب السماح. أخرج محفظة نقوده وأعطاني ورقة صغيرة، وقال إنها وصيّته إذا مات. حالفه الحظ وتعافى تدريجياً، خلال رقوده في المستشفى وتحسّن حاله طلب مني إعادة الورقة المطويّة، لم أكن قد قرأتها وأعدتها له كما كانت، مضرجة بالدماء ومجعّدة، كان مستعداً للموت إلى درجة أنه كان يحمل وصيّته معه دائماً. (صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

الاحتفاء بذكراه ( یادواره برای او )

یادواره برای او

روزی به خانه آمد. طرح هایی را برای هفته دفاع مقدس آماده کرده بودم. با همدیگر به پایگاه بسیج رفتیم تا فرمانده را ببینیم. داشتند غرفه هایی را برای هفته دفاع مقدس آماده میکردند. از علاقه اش به شهادت مطلع بودم. به شوخی به فرمانده گفتم که چهره اش را خوب به ذهنش بسپارد که اگر شهید شد، برایش یادواره برگزار کنیم. باورم نمی شود که مدتی بعد از این ماجرا شهید شد، برایش یادواره برگزار کنیم. باورم نمی شود که مدتی بعد از این ماجرا شهید شد و حالا باید برایش یادواره بگیریم.(دوست شهید)

الاحتفاء بذكراه

في أحد الأيام جاء إلى منزلنا، كنت قد أعددت بعض النماذج من أجل الاحتفاء بأُسبوع الدفاع المقدس[1]، ذهبنا معاً الى مقر قوات التعبئة الشعبية لمقابلة آمر المقر، كانوا يحضّرون أجنحة المعرض للاحتفاء بالمناسبة، وكنت أعلم بحب محمد رضا للشهادة، فقلت لآمر المقر مازحاً: تذكّر وجهه جيداً، لنحتفي بذكراه عندما يستشهد، لم أكن أعلم أنه سيستشهد بعد مدة من ذلك وسنحتفي بذكراه.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com


[1] المترجم: الدفاع المقدس هو الاسم الذي تطلقه الجمهورية الإسلامية الإيرانية على الحرب التي فرضها نظام صدام على إيران عام 1980م واستمرت لمدة 8 أعوام.

الاستشهاد ( شهادت )

شهادت

همیشه از من میخواست دعا کنم که شهید شود. حتی وقتی دانشگاه بود، پیامک می فرستاد که مامان یادت نرود دعا کنی شهید شوم. هر بار در جواب می گفتم که نیتت را خالص کن تا شهید شوی! نیتش را خالص کرد.(مادر شهید)

الاستشهاد

لطالما طلب مني أن أدعو له كي يستشهد. حتى عندما كان طالباً جامعياً كان يرسل لي رسائل قصيرة كاتباً: أُمي لا تنسي الدعاء من أجل استشهادي. في كل مرة كنت أُجيبه قائلة: يجب أن تكون نيّتك خالصة لله كي تستشهد! وهذا ما حصل.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

سماع الوصية ( شِنَوَندِه وَصیَت )

شنونده وصیت

مراسم هیئت که تمام شد، به سمت حیاط امامزاده رفتیم. شور و اشتیاق عجیبی داشت و تأکید میکرد که به حرفش گوش بدهم. با انگشت اشاره کرد و گفت که وقتی شهید شدم مرا آن جا دفن کنید. من که باورم نمیشد، حرفش را جدی نگرفتم. نمیدانستم که آن لحظه شنونده وصیت پسرم هستم و روزی شاهد دفن او در آن حیاط می شوم.(مادر شهید)

سماع الوصية

بعد انتهاء مراسم العزاء في الموكب، خرجنا إلى ساحة المرقد الشريف لأحد أبناء الأئمة^. كان يشعر بحماس غريب وطلب مني مُلحّاً أن أسمع ما يقول. أشار بإصبعه وقال: ادفنوني هنا عندما استشهد. لم أصدّق ما يقول ولم آخذ كلامه على محمل الجد. لم أكن أعلم أنني كنت في تلك اللحظة أسمع وصية ابني وإنني سأشهد دفنه في هذه البقعة المباركة يوماً ما.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

التنبيه الشفوي ( تَذَکُرِ لِسانی )

تذکر لسانی

شب میلاد امام حسین (ع) بود و ما در مسیر برگشت از هیئت بودیم. به منطقه ای رسیده بودیم که ماشین ها و کاروان های عروسی ظاهر مناسبی نداشتند. ناگهان پیشنهاد داد امر به معروف کنیم. من تعجب کردم و خواستم مانع شوم، اما گفت فقط تذکر لسانی میدهیم و رد میشویم. کنار هر ماشینی که مراعات نمیکرد، سرعت موتورش را کم میکرد ، تذکرش را میداد و میرفت. باهمان سرعت بالایی که داشت ، تصادف کردیم. وقتی مردم دور ما جمع شدند، آخرین ماشینی که چند خانم بدحجاب سرنشینش بودند، کنار ما توقف کردند. ما را با آن سر و صورت خونی که شناختند ابراز شادی کردند و بوق زنان رفتند. من و او متحیرانه به هم نگاه کردیم و از نتیجه امر به معروف مان خنده مان گرفت.(دوست شهید)

التنبيه الشفوي

في ليلة ميلاد الإمام الحسين كنّا في طريقنا للعودة من الموكب الحسيني، فوصلنا منطقة كانت فيها سيارات عرس وسيارات ترافق سيارة العروس ولم يلتزموا بالحجاب. فاقترحَ أن نأمرهم بالمعروف وننهاهم عن المنكر. تعجبت من ذلك ورفضت، ولكنه قال سنقوم بتنبيههم شفوياً ونمر مرور الكرام. كان يخفض سرعته عند المرور بجانب السيارات التي لم يلتزم ركابها بالحجاب ويطلب منه الالتزام. وبينما كان يقود درّاجته بسرعة كبيرة تعرّضنا لحادث. اجتمع الناس حولنا، آخر سيارة كانت لنساء قمنا بنصيحتهم قبل قليل، توقفوا بجانبنا فعرفونا واحتفلوا بالدماء التي تسيل من رأسينا ووجهينا ثم ابتعدوا عنا وهم يُزمّرون محتفلين. كنّا في حيرة من أمرنا ونظرنا الى بعضنا لنرى نتيجة أمرنا بالمعروف، فضحكنا.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com