الحزن على الأُم(غُصِّه مادَر)

غصه مادر

مادر دوستش تصادف کرده و در کما بود. خیلی ناراحت بود و پشت هم ورد زبانش شده بود که برایش دعا کن. می گفت: نگران دوستم هستم. او خیلی غصه میخورد. چند بار دیدن مادر دوستش رفت.(خواهر شهید)

الحزن على الأُم

تعرّضت أُم صديقه لحادث سيارة ودخلت في غيبوبة، فحزن كثيراً واستمر بالدعاء لها على مدار الساعة، كان يقول: إنه قلق بشأن صديقه. كان يشعر بحزن عميق وذهب لعيادة والدة صديقه عدّة مرات.(شقيقة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

السرقة الأدبية(سِرقَتِ اَدَبی)

سرقت ادبی

هدیه تولد، برایم یک رم هشت گیگ خرید. تلاش کرده بود با سلیقه کادو پیچ کند، اما این طور نبود. هدیه را که باز کردم، یک تکه کاغذ لای آن بود. چند بیت شعر بود که قافیه مهدیه داشت. با تعجب پرسیدم: دوبیتی با اسم من گفتی ؟! ملتمسانه از من خواست تا صدایش را در نیاورم، شعر یکی از دوستانش بود که برای همسرش سروده بود و همنام من بود.(خواهر شهید)

السرقة الأدبية

اشترى لي وحدة ذاكرة فلاشية بسعة تخزين 8 جيجابايت، حاول أن يغلّفها بطريقة جميلة ولكنه لم يتمكن من ذلك. عندما فتحت الهدية وجدت داخلها ورقة صغيرة. كتب أبياتاً من الشعر بقافية “مهديّة”. فقلت له مستغربة: “هل كتبت لي شعراً بنفسك؟! فرجاني أن لا أتكلم عن الموضوع فيُفضح أمره لأنه اقتبس الأبيات من قصيدة كتبها أحد أصدقائه لزوجته التي اسمها مهدية أيضاً.(شقيقة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

رحيم مع أصدقائه(مِهربان بَرایِ دوستانَش)

مهربان برای دوستانش

وسط خیابان بودم که با من تماس گرفت. با حالتی ناراحت و گرفته خبر تصادف یکی از دوستانش را داد. حتی عکسش را فرستاد و تأکید داشت به طور ویژه دعایش کنم و ختم صلوات بگیرم. خیلی به منزل آن دوستش می رفت و چون شکستگی هایش زیاد بود، کمکش میکرد تا جابه جا شود و کارهایش را انجام می داد.(خواهر شهید)

رحيم مع أصدقائه

كنت خارج المنزل فاتصل بي وأخبرني بلحن حزين أنّ أحد أصدقائه تعرض لحادث سيارة، وأرسل لي صورته ثم طلب مني الدعاء له وأن أصلّي على النبي وآله وأدعو لشفائه. زار صديقه كثيراً ولأنه كان يعاني من كسور عديدة، فكان يمد له يد المساعدة ليتحرك ويساعده في انجاز بعض الأعمال.(شقيقة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

قلقٌ بشأن الآخرين(نِگَرانِ دیگَران)

نگران دیگران

بسیار احساساتی و عاطفی بود. از آن دست آدمهایی بود که احساسات خود را عملی نشان میداد. خیلی دلسوز و مهربان بود و بیشتر ناراحتی هایش برای دیگران بود، نه خودش.(خواهر شهید)

قلقٌ بشأن الآخرين

كان حسّاساً جداً وعاطفياً. كان من الأشخاص الذين يعبّرون عن أحاسيسهم عملياً. كان رحيماً ومتعاطفاً جداً، وغالباً ما كان يحزن من أجل الآخرين لا لأمر يخصّه هو.(شقيقة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

تقليد قرّاء المراثي(تَقلیدِ مَداحی)

تقلید مداحی

کلید دار اتاق سیستم صوتی دبیرستان بود. تا چشم مسئولین را دور میدید با هم دستی بقیه دوستانش وارد نماز خانه می شد و با روشن کردن سیستم صوتی مداحی می خواند و سینه زنی میکردند. ادای مداحان معروف را در می آوردند و حتی از شیطنت مثبت شان فیلم یادگاری هم گرفتند.(دوست شهید)

تقليد قرّاء المراثي

كان المسؤول عن غرفة النظام الصوتي في المدرسة الإعدادية، وما إن يبتعد المدرّسين عن الغرفة حتى كان يدخل إلى المسجد مع أصدقائه فيشغّل جهاز النظام الصوتي ويقرأ المراثي فيما يلطم أصدقاؤه على صدورهم، وكان يقلّد القرّاء الحسينيّين المعروفين، وقد التقطوا له فلماً تذكارياً عن ذلك.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

ناشط حسيني(بَچِه هِیئَتی)

بچه هیئتی

حضورش در هیئت های عزاداری باعث شده بود تا زمینه های اعتقادی و معنوی اش عمیق تر شود و شوق شهادت در جان و روحش ریشه بدواند. با این که پنج شنبه ها مدرسه اش تعطیل بود، به جای خواب و تفریح در هیئت مدرسه اش شرکت داشت. اغلب شب ها همانجا می ماند تا صبح در برپایی مراسم دعای ندبه کمک کند. به کارهای اجرایی در این زمینه علاقمند بود و هر جور که بود، سعی میکرد تا در آن برنامه ها حضور داشته باشد.(پدر شهید)

 ناشط حسيني

أدّت مشاركته في مواكب العزاء الحسيني إلى تعزيز اعتقاداته وإيمانه وازدياد حبّ الشهادة في قلبه. رغم أنّ أيام الخميس كانت عطلة، إلا أنّه كان يذهب الى المدرسة للمشاركة في المراسم الحسينية التي يقيمها موكب المدرسة بدلاً من أن يذهب لقضاء أوقاتٍ ممتعة. غالباً ما كان يقضي الليل هناك ليمدّ يد العون صباحاً في إقامة مراسم دعاء الندبة. أَحبَّ محمد رضا العمل في هذا المجال وكان يبذل كلّ ما في وسعه للمشاركة في تلك الفعاليات.(والد الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

فرع العلوم الإسلامية(رِشتِه مَعارِف)

رشته معارف

در دوران تحصیلی رااهنمایی آثار تربیتی خانواده به خوبی در او نمایان شد و پس از اتمام دوران راهنمایی با مشاوره و توصیه مدیر مدرسه که روی اعتقادات بچه ها کار میکرد، او را در مدرسه ای که همین هدف را داشت، ثبت نام کردند. دبیرستان امام صادق (ع) انتخاب شد، با اینکه هر دو آزمون ورودی رشته معارف و ریاضی آن دبیرستان را با رتبه های عالی قبول شده بود، اما رشته معارف را انتخاب کرد و به تحصیل ادامه داد.(مادر شهید)

فرع العلوم الإسلامية

خلال الدراسة المتوسطة ظهرت آثار التربية العائلية الحسنة على محمد رضا، وبعد إنهائه المرحلة المتوسطة، وبالتشاور مع مدير مدرسته الذي كان يهتم بعقائد الأولاد ويعزّزها، تم تسجيله في مدرسة إعدادية تهدف إلى تعزيز الالتزام الديني للأولاد. تم تسجيله في مدرسة الإمام الصادقA، حصل محمود على مراكز متقدمة في امتحان فرعَي الرياضيات والعلوم الدينية، إلّا أنّه فضّل متابعة الدراسة في الفرع الثاني.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

دموع بطعم الحليب بالكاكاو(اشک با طعم شیرکاکائو)

اشک با طعم شیرکاکائو

یک سال فقط یک کارت برای ورود به بیت رهبری دادند. من اصرار داشتم که محمدرضا برود. بعد از مشورت، او انتخاب شد. خواهرش میخواست که او را بفرستم، اما نمیشد. تا فهمید که رضایت دادیم برود، سر از پا نمیشناخت. دوم دبیرستان بود. اولین بارش بود که تنها میرفت. وقتی از بیت برگشت، چشم ها و صورتش قرمز شده بودند. از روحیاتی که در او میشناختم، مطمئن بودم که مسیر بیت تا خانه را گریه کرده و از دیدن چهره رهبر منقلب شده است. هر چه اصرار کردیم از فضای آنجا بگوید و دلیل گریه هایش چیست، اما یک کلام هم حرف نزد. پافشاری ما را که دید با حالت شوخی گفت: شیر کاکائو و کیکش خیلی خوشمزه بود.(مادر شهید)

دموع بطعم الحليب بالكاكاو

في أحد الأعوام أعطونا بطاقة دعوة لشخص واحد من أجل الدخول الى مكتب قائد الثورة الإسلامية[1]. أصررت على ذهاب محمد رضا، ووقع الخيار عليه بعد التشاور مع الآخرين. اُخته كانت تريد الذهاب أيضاً، ولكن لم يكن ذلك ممكناً. كاد محمد رضا أن يطير من الفرح عندما أخبرناه بأننا اتفقنا على ذهابه هو. عندما عاد من مكتب قائد الثورة، كانت عيناه حمراوين؛ معرفتي به أوحت لي بأنه بكى طوال الطريق من المكتب الى المنزل وأنّ رؤيته سماحة قائد الثورة عن قرب أثرت فيه كثيراً. ألحَحْتُ عليه كثيراً ليخبرني بالأجواء هناك وسبب بكائه، لكنه لم يُفصح عن ذلك، بعد إلحاح مني، قال مازحاً: الكعك وحليب الكاكاو كان لذيذاً جدّاً.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال


[1] المترجم: في مناسبات مختلفة يتم توزيع بطاقات دعوة لمكتب قائد الثورة الإسلامية للحضور في لقاءات جماعية مع سماحة القائد.

أمر بالمعروف مصحوب بالدماء(امر به معروف خونین)

امر به معروف خونین

با یکی از رفقایش به سمت نانوایی محله میرفتند که میبینند چند نفر اراذل و اوباش به نانوایی حمله کردند و با کتک زدن شاطر، می خواهند دخل را خالی کنند. ترس و وحشت عجیبی بین مردم افتاده بود. کسی جرأت نداشت کاری کند. محمدرضا سریع خودش را وارد معرکه کرد تا مانع شود، اما یکی از اراذل شیشه نوشابه خالی که آنجا بود را به زمین کوبیده و با ته بطری شکسته به او حمله میکند. پشت گردنش میشکافد، زخمی به عمق یک بند انگشت. در بیمارستان سینا جراحی شد و سر و گردنش بیشتر از هجده بخیه خورد. آن موقع فقط چهارده سالش بود که میخواست امر به معروف کند و جانش را هم به خطر انداخت.(مادر شهید)

أمر بالمعروف مصحوب بالدماء

كان متّجهاً نحو مخبز الحي مع أحد اصدقائه، فرأى عدداً من المجرمين قد هجموا على الخباز وهم يضربونه من أجل أن يسرقوا أموال المخبز. كان أهالي الحي يشعرون بالخوف والرعب ولم يجرأ أيّ أحد على التدخل. سرعان ما اشترك محمد رضا في القتال ليمنع اللصوص من سرقة أموال المخبز، لكنّ أحد اللصوص ضرب قنّينة مشروبات غازية زجاجية بالأرض فكسرها وهاجم محمداً بالعبوة الزجاجية المكسورة فأصابه في مؤخرة عنقه وجرحه جرحاً بعمق سنتيمتر تقريباً، خضع لعملية جراحية في مستشفى سينا، حيث خاطوا جرحه بأكثر من ثمانية عشر عقده في رأسه وعنقه. في ذلك الحين لم يكن قد تجاوز الرابعة عشر من عمره، أراد أن يأمر بالمعروف، فعرّض حياته للخطر.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

عائلة مُتحابّة(خانواده صمیمی)

خانواده صمیمی

در تربیت فرزندانم سعی کردم با آنها حرف بزنم و از روش و مشی شهدا و خاطرات گذشته برایشان بگویم. مجبورشان میکردم که حرف بزنند و ساکت نباشند. البته محمد رضا که بزرگتر شد، شاید خیلی از حرف هایش را نمیگفت؛ اما من آرام آرام از زیر زبانش میکشیدم. به این شکل فاصله ها بین مان کمتر میشد.(مادر شهید)

عائلة مُتحابّة

في تربيتي لأطفالي حاولت أن أتكلّم معهم كثيراً وأن أحدّثهم عن أُسلوب الشهداء في الحياة وذكريات الشهداء. كنت أجبرهم على التكلم وعدم التزام الصمت. عندما كبر محمد رضا ربما لم يكن يبوح بكل ما لديه، ولكنني كنت أدفعه للتكلم شيئاً فشيئاً، وكان هذا يوثّق الأواصر العائلية.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال