بطاقة المصرف(کارتِ عابِر بانک)

عابر بانک

گاهی با رفقا قرار میگذاشت و با هم به گشت و گذار میرفتیم. یک بار که به کوه های شیان رفته بودیم، بعد از کلی تحرک و شیطنت، به زور کارتِ عابر بانکَش را گرفتم و گفتم که همین امروز باید ما را مهمان کنی. حرص می خورد که پول هایش را جمع کرده تا موتور بخرد. من هم اذیتش کردم و گفتم که نگران نباش، با صد تومن آدم کسری نمی آورد برای خرید موتور، خودم برایت صد تومن تخفیف میگیرم. عاشق موتور بود. به خانواده اش قول داده بودپول هایش را پس انداز کند که موتور دلخواهش را بخرد.(دوست شهید)

بطاقة المصرف

في بعض الأحيان كان يخرج مع الأصدقاء، فكنّا نتجول معاً. في أحد الأيام ذهبنا الى جبال شيان. بعد الكثير من الشغب والحركة استطعت أن اختطف بطاقته المصرفية وقلت له: يجب أن نأكل اليوم على حسابك. شعر بالغضب لأنه كان قد جمع أمواله لشراء دراجة نارية، فمزحت معه وقلت له: لا تقلق لا أحد يعجز عن شراء دراجة نارية بسبب مائة ألف تومان، سأحصل لك على حسم من المبلغ بمائة ألف تومان بنفسي. كان يحب الدراجات النارية، وقد اتفق مع عائلته على أن يجمع المال ليشتري الدراجة النارية التي يرغب فيها.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

آخر صورة تذكارية(آخَرین عَکسِ یادِگاری)

آخرین عکس یادگاری

حجره جدیدمان در دانشگاه مطهری را تازه تمیز کرده بودیم. خسته و کوفته سر سفره ناهار نشسته بودیم که ناگهان در باز شد. محمدرضا بود. اصرار کرد که بیرون برویم، چون کفش های بندی پایش بود. به زور ما را از سر سفره بیرون کشاند تا چند عکس یادگاری بگیریم. آن لحظه آخرین دیدار ما بود. خداحافظی کرد و رفت.(دوست شهید)

آخر صورة تذكارية

كنّا قد انتهينا للتوّ من تنظيف غرفتنا في جامعة مطهّري. جلسنا لتناول الطعام ونحن منهكون، ففُتح الباب على حين غرّة. كان محمد رضا عند الباب وأصرّ على أن نخرج من الغرفة لأنّه كان يرتدي حذاءً ذي قيطان، أجبرنا على ترك الطعام والخروج لالتقاط صورة، ذلك كان آخر لقاء لنا معه، ودّعنا ثم رحل. (صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

الصداقة للجميع(هَمدَمِ شَهرِستانی ها)

همدم شهرستانی ها

در رفاقت با بچه های شهرستانی دانشگاه مطهری کم نمی گذاشت. با آن که رفقای تهرانی زیادی داشت، اما برایش فرقی نمیکرد. با مرام بودن و با معرفت بودن را برای همه یکسان می دانست و علاقه اش به دوستان شهرستانی زیاد بود.

الصداقة للجميع

كان لا يُقصّر أبداً في صداقته مع أبناء المدن الاُخرى في جامعة مُطهّري. كان له الكثير من الأصدقاء الطهرانيين، ولكنه لم يكن يفرّق بين أبناء العاصمة وأبناء المدن الاُخرى، كان شخصاً طيباً وحسن الطباع مع الجميع، وكانت علاقاته مع أبناء المدن الاُخرى جيدة جداً.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

غضب بلا حقد(قهر بی کینه)

قهر بی کینه

در دنیای رفاقتش قهر و آشتی هم بود. دعوا و آرامش هم بود. دیر عصبانی میشد و اگر از دست کسی ناراخت بود، بی محلی می کرد و توجهی نداشت. قهر می کرد، اما کینه ای نبود. طاقت قهرهای طولانی را نداشت و عاطفی و دل نازک بود و زود آشتی میکرد. اما هر بار که آشتی می کرد، صمیمیت ها چند برابر می شد.(دوست شهید)

غضب بلا حقد

في صداقته كان يختلط الغضب والصلح، الشجار والهدوء، كان يغضب ببطء وإذا انزعج من أحدٍ ما فإنه لا يُبالي به ولا يلتفت إليه ويغضب منه، ولكنه لم يكن يحقد. لم يكن يغضب لمدة طويلة، كان عاطفياً ورقيق القلب وسرعان ما يتصالح. ولكن في كل مرة يتصالح فيه تصبح صداقته أقوى.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com

صديقٌ واعٍ(رفیق با معرفت)

رفیق با معرفت

هوای رفقایش را داشت. تا جایی که می توانست، کمکشان می کرد و نسبت به حرمتی که بین رفقایش بود، حساسیت نشان میداد و با معرفت بود. حتی نسبت به دوستان دوستانش ارزش و احترام قائل بود.(دوست شهید)

صديقٌ واعٍ

كان يهتم بأصدقائه ويساعدهم قدر المستطاع ويولي أهمية كبيرة للمحافظة على الاحترام بين أصدقائه، كان شخصاً طيباً ويُقدّر أصدقائه.(صدیق الشهید)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

أُسلوب الدراسة(شیوِه دَرس خواندَن)

شیوه درس خواندن

شیوه خاصی برای درس خواندن داشت که تحت هیچ شرایطی آن را تغییر نمیداد. برایش فرقی نمیکرد که سه روز یا سه ساعت به امتحان مانده باشد. کتاب را می خواند و بعد خلاصه نویسی میکرد. همان خلاصه نویسی هایش را در اختیار دیگران قرار میداد و به این شیوه مطالعه علاقه داشت. برای درس خواندن حرص نمیخوردو با آرامش رفتار میکرد.(دوست شهید)

أُسلوب الدراسة

كان له أسلوبه الخاص في الدراسة، ولم يكن يغيّر هذا الأُسلوب أبداً، فلا فرق لديه إذا كانت قد بقيت ثلاثة أيام حتى الامتحان أو ثلاث ساعات. كان يقرأن الكتاب ثم يقوم بتلخيصه، ويقرأ الملخّص. خلال تبادل المعلومات الدراسية كان يعطي ملخّصاته للآخرين وكان يدرس بهذه الطريقة فقط. لم يكن يتوتر عند الدراسة، بل يدرس بهدوء.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

احترام الأُستاذ(اِحتِرام بِه اُستاد)

احترام به استاد

به اساتیدی که طلبه بودند، علاقه خاصی داشت و به آنها احترام می گذاشت. احساس صمیمیت داشت و با اشتیاق پای درس این اساتید می نشست. گاهی کارهایشان را انجام میداد و هوای آن ها را داشت.(دوست شهید)

احترام الأُستاذ

كان يحترم ويحبّ الأساتذة الذين دَرَسوا العلوم الدينية. وكان يحسّ أنّه مقرّب منهم ويشارك في دروسهم بفرح واشتياق. في بعض الأحيان كان يساعدهم في بعض الأعمال وكان يحبهم كثيراً.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

في الصف(دَر کِلاسِ دَرس)

در کلاس درس

درسش بد نبود. در بعضی دروس که استاد یا موضوع درسی مورد علاقه اش بود،جان و دل میگذاشت؛ جزوه مینوشت و حتی در بحث های مشارکتی فعالیت داشت. كلامش خیلی کم بود و اگر شرکت داشت، موضوعات خوبی مطرح میکرد. اهل مطالعه زیاد نبود و بیشتر جنب و جوش داشت.(دوست شهید)

في الصف

كان مستواه الدراسي متوسّطاً، وكان يجتهد كثيراً في الدروس أو المواضيع التي يحبها، فيكتب الدروس ويشارك في النقاشات. كان كلامه قليلاً ولكنه كان يطرح مواضيع جيدة وكان نشيطاً ومتحركاً. (صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

حسن السيرة(خُوش سیرَت)

خوش سیرت

با دوستش به هیئتی که میشناختند رفتند. اولین بارش بود که در آن هیئت از همان ابتدای آشنایی با رفقای هیئتی دوستش، جوری رفتار کرده بود که انگار چندین سال است همدیگر را میشناسند. از همان جا بود که دوستی های جدید شکل گرفت. به عنوان یک بچه هیئتی ، قدرت جذب بالایی داشت و به خاطر خوش اخلاقی و لبخندی که روی لب داشت، سریع رابطه برقرار قرار می کرد.(دوست شهید)

حسن السيرة

ذهب مع صديقه للمشاركة في موكب حسيني. كانت أول مرة يشارك فيها محمد رضا في هذا الموكب الحسيني الذي ضم أصحاب صديقه، منذ أول لحظة تعامل معهم كأنه يعرفهم منذ سنوات، وبنى معهم علاقات صداقة. باعتباره ناشطاً حسينياً كان قادراً على اجتذاب الآخرين نحوه بسرعة، وابتسامته الدائمة وأخلاقه الحسنة جعلته يحصل على أصدقاء جدد بسرعة.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

وبالوالدين إحسانا

و بالوالدین احسانا

وقت هایی بود که با دوستان بیرون میرفتیم و یا برای رفتن به هیئت برنامه ریزی میکردیم. او هم همراه بود، اما اگر خانواده اش چیز دیگری می گفتند، دعوت ما را رد می کرد و با آنها می رفت. به شدت مطیع حرف پدر و مادرش بود؛ هر آنچه که می گفتند در اولویت بود. در صورتی که ممکن بود ما به خاطر دوستان با برنامه های خانواده همراهی نکنیم و وقتمان را با آنها بگذرانیم. (دوست شهید)

وبالوالدين إحسانا

في بعض الأحيان كنّا نخرج للتجوال أو نتفق للمشاركة في موكب حسيني، وكان محمد رضا معنا، لكن إذا طلبت منه عائلته شيئاً، فإنه كان يرفض دعوتنا ويلبّي طلب عائلته. كان مطيعاً جداً لوالديه؛ وكان كلامهما أولوية بالنسبة له. في حين أنّنا كنّا قد لا نشارك في الفعاليات العائلية من أجل أن نمضي الوقت مع أصدقائنا. (صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال