الملابس المتربة(لباس خاکی)

لباس خاکی

دوره دبیرستان اوج ورزش پارکور او بود. یک سال در آنجا بنایی داشتند، در فضای حیاط، کیسه های گچ و سیمان و تپه های خاک و ماسه زیاد بود که به عنوان مانع استفاده میکرد و ورزش مورد علاقه اش را تمرین میکرد. وقتی به خانه می آمد هیکل و لباسش خاکی بود.(مادر شهید)

الملابس المتربة

في مرحلة الإعدادية بلغ اهتمامه برياضة الباركور ذروته، وفي إحدى سنوات دراسته الإعدادية كانت هناك أعمال بناء في المدرسة مما أدى الى وضع العمال أكياس الجص والاسمنت في وسط المدرسة الى جانب تلال التراب والرمل، استخدمها محمد رضا لتمارين رياضة الباركور وكان يعود يومياً تريب الجسم والملابس.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

حبّ الفنون القتالية(علاقه به ورزش رزمی)

علاقه به ورزش رزمی

شش تا هشت سالگی ژیمناستیک کار کرد و بعد ار آن به تبعیت از دایی بزرگش ورزش های رزمی و تکواندو کار شدو علاقه اش به سمت ورزش های هیجانی و جنبشی روز به روز بیشتر شد. حیاط و پارکینگ خانه با وسائلی مثل صندلی، تایر و موتور پدرش، محل تمرین او شده بود. کنترلش کمی سخت تر شد و پارک، محل بعدی تمریناتش شد. به خاطر هوای آزاد و موانع بیشتری که در پارک بود، هیجان و انرژی اش تخلیه شده میشد. دوره راهنمایی اش حرکات خطرناکی می کرد و نگرانی ها دو برابر شده بود که به خودش آسیبی نرساند. راسته دیوار را بالا میرفت و پرش هایش بلندتر شده بود. بعد ها مشخص شد که به این حرکات پارکور میگویند که نوعی ورزش است. بدون این که دوره آموزشی خاصی ببیند، یاد گرفت.(مادر شهید)

حبّ الفنون القتالية

تعلم الجمباز من سن السادسة حتى الثامنة، وبعد ذلك قلّد خاله الأكبر في الاهتمام بالفنون القتالية وبصورة خاصة التكواندو. كان حبّه للفنون القتالية والألعاب المثيرة يزداد يوماَ بعد يوم. كانت حديقة المنزل قد أصبحت ساحة لتمرينه، استعمل فيها الكراسي، الإطارات، ودراجة والده الناريّة. أصبح التمرين صعباً بعض الشيء في المنزل، فكان المتنزه محطته الثانية بالنظر الى المساحة الكبيرة والهواء الطلق والعوائق الكثيرة الموجودة هناك، فكان يُفرغ طاقته هناك. في مرحلة الدراسة المتوسطة أصبح يقوم بحركات أكثر خطورة، فكان يتسلق الجدران ويقفز من ارتفاعات كبيرة مما ضاعف مخاوفي من أن يتسبب لنفسه بالأذى. لاحقاً علمتُ أنهم يسمون هذه الحركات بالباركور وهي نوع من الرياضة، تعلم محمد رضا تلك الرياضة من دون دورات تدريبية حقيقية.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

أراد أن يكون مفيداً(می خواست مفید باشد)

می خواست مفید باشد

دوران نوجوانی اش را به خوبی گذراند و از بحران های آن دوره خبری نبود. چون ورزش میکرد، صورتی بدون جوش داشت که برای خودش تعجب آور بود. ولی همیشه قد بلندش را دوست داشت، اما از کم پشت بودن ریشش مینالید. خدا را به خاطر داده هایش شاکر بود و از انرژی جوانی اش در راه مثبت و مفید استفاده میکرد.(مادر شهید)

أراد أن يكون مفيداً

فترة مراهقة محمد رضا كانت ممتازة، ولم يمر بأزمات المراهقة. كان وجهه خالياً من حبّ الشباب لأنه كان يُمارس الرياضة، هذا الأمر كان عجيباً بالنسبة له. كان سعيداً بقامته الطويلة ولكن كثيراَ ما اشتكى من لحيته الخفيفة. كان يشكر الله على نعمه، ويسخّر طاقة شبابه ليكون مفيداً.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

كان رياضياً(وَرزیدِه بود)

ورزیده بود

آمادگی جسمانی اش بسیار خوب بود و بدنی ورزیده داشت. به ورزش پارکور علاقه داشت. هیجانش را در این ورزش خالی میکرد. از ارتفاع نمیترسید و جسارتی مثال زدنی داشت. با دوستانش که تمرین میکرد، موفق تر از بقیه بود و گاهی مسابقه دوستانه که میگذاشتند، او برنده میشد.(دوست شهید)

كان رياضياً

كان قويّ الجسم وعالي اللياقة البدنية. أحبَّ محمد رضا رياضة الباركور[1]. كانت تثير حماسه. لم يكن يخشى المرتفعات وكان جسوراً جداً. كان أفضل من أصدقائه في هذه الرياضة وفي بعض الأحيان كانوا يقيمون مسابقات فيما بينهم فيفوز محمد رضا بهذه المسابقات. (صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال


[1]  يمكن القول ان رياضة الباركور نوع من انواع فنون القتال و التي تعتمد على سرعة الحركة عند الانتقال من نقطة الى اخرى، وبذلك فإن فكرة الباركور تقوم على ايجاد طريقة للخروج من المواقف الحرجة و الهروب منها، وتعني كلمة باركور الكفاءة و الفاعلية فيجب على الاشخاص المتقنين لحركات الباركور تنفيذ جميع الحركات اللازمة بأقل جهد و طاقه ممكنة.

عيون الكلب(چشمان سگ)

چشمان سگ

در یکی از سفرهای راهیان نور، کنار یک پاسگاه پلیس در بیابانی خلوت توقف کردیم و چادر زدیم. همه داخل چادر خوابیدیم، اما او بیرون خوابید. نیمه شب از صدای نفس های عجیبی از خواب پریدم و نگران شدم،  لای پرده چادر را کنار زدم و دیدم که سگی عظیم الجثه با دهانی باز که نفس نفس میزد بالای سر محمد رضا خم شده و با چشمانش به صورت او زل زده است، محمد رضا بیدار بود اما از ترس جنب نمیخورد، آن لحظه تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود چند بار پشت هم دست بزنم، سگ از صدای دست زدنم ترسید و رفت. وقتی اوضاع آرام شد مرا صدا زد و به سمتم آمد و با حالتی بهت زده می گفت که آن سگ چه از جانش می خواسته که آن طور به او خیره شده بود.(مادر شهید)

عيون الكلب

في إحدى رحلات >راهيان نور<، توقفنا في صحراء مترامية الأطراف بجوار مركز للشرطة ونصبنا خيماً هناك. نام الجميع داخل الخيم إلّا محمد رضا فقد نام في الخارج. في منتصف الليل استيقظت على صوت أنفاس غريبة وشعرت بالقلق، ازحت ستارة الخيمة ونظرت الى الخارج فرأيت كلباً ضخماً فاغراً فاه وهو ينظر الى وجه محمد رضا، وكان الأخير قد تجمّد من شدّة الخوف، في تلك اللحظة لم يكن بيدي من حيلة سوى أن اُصفّق بيدي، وكان هذا كافياً ليخاف الكلب ويفر. بعد أن هدأت الأُمور ناداني محمد وجاء نحوي خائفاً وقال: ما الذي كان الكلب يريده مني؟ لماذا كان ينظر إليَّ هكذا؟ (والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

الرحلات الروحية(سفرهای معنوی)

سفرهای معنوی

او را با سفرهای راهیان نور آشنا کردیم؛ سفرهایی که هم جنبه معنوی داشت و هم تربیتی؛ سفرهای ده – بیست روزه ای که تا آخر تعطیلات عید طول میکشید. سختی و کمبود زیادی داشت، خیلی ها جا میزدند و کم می آوردند، اما مشقت های این سفر از او آدمی ساخته بود که بتواند در برابر مشکلات صبور باشد، کمن توقع باشد، قناعت کند، تلاشگر و هدفمند باشد و از نظر جسمی هم قوی باشد.این سفرها برای او و خانواده مان در حکم منبعی انرژی بخش بود که یک سال  موتور روح و جانمان را روشن نگه میداشت و به طور ویژه ای بر اعتقاداتمان اثر گذاشت.(مادر شهید)

الرحلات الروحية

عرّفناه على رحلات “راهيان نور[1]” وهي رحلات لها جوانب روحية وتربوية تمتد من عشرة أيام الى عشرين يوماً ويتحمل المشاركون فيها الكثير من المصاعب والنواقص إلى درجة أنّ كثيرين كانوا يضعفون خلالها أو ينسحبون، ولكن مصاعب هذه الرحلات جعلت منه شخصاً قادراً على تحمل الصعاب وصبوراً، قنوعاً ويرضى بالقليل، مثابراً وهادفاً وقوياً بدنياً ونفسياً. هذه الرحلات كانت بالنسبة له ولعائلتنا بصورة عامة مصدراً سنوياً للطاقة وبصورة خاصة الطاقة الروحية. (والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال


[1] رحلات دورية تُقام في إيران لزيارة مناطق العمليات العسكرية التي شهدتها الجمهورية الإسلامية الإيرانية خلال العدوان الصدامي في عقد الثمانينيات، تهدف هذه الرحلات للاطلاع على أماكن العمليات واحياء ذكرى الشهداء.

الرمز المقدس

نماد مقدس

دوره ابتدایی وقتی در مدرسه دنبالش میرفتم، با حجاب با چادر بودم. با شادمانی و حیرت کودکانه اش میگفت: مامان میای دنبالم، همه من و تو را یک جور دیگر نگاه میکنند. کمی که بزرگتر شد، تازه متوجه شد که آن نگاه های خاص، شکوه و ابهتی بود که در حفظ حجاب مادرش وجود داشت. از آن موق چادر برایش یک نماد مقدس شد. (مادر شهید)

الرمز المقدس

عندما كان في الابتدائية، كنت أذهب لأصحبه من المدرسة وأنا أرتدي العباءة. فكان يقول لي بفرح طفولي: أُمي، عندما تأتين لاصطحابي ينظر الجميع إلينا نظرة مختلفة. عندما كبر قليلاً، فهم أنّ العباءة التي أرتديها هي سبب هذه النظرة الخاصة. منذ ذلك الحين أصبحت العباءة رمزاً مقدساً له. (والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

مشاغب

بازیگوش

در مسیر خانه تا مدرسه، کیفش را به هوا پرتاب میکرد، این کار برایش نوعی تفریح محسوب میشد. دوم ابتدایی بود که در مسیر برگشت به خاطر حواس پرتی اش تصادف کرد و پایش شکست. چند روزی در خانه بستری شد. اما هیچ وقت دست از بازیگوشی هایش برنداشت. (مادر شهید)

مشاغب

في الطريق من المدرسة إلى المنزل، كان محمد رضا يرمي حقيبته في الهواء ثم يمسكها من جديد خلال مشيه. عندما كان في الصف الثاني الابتدائي، صدمته سيارة في الطريق لأنه لم يكن منتبهاً، وأدّى الأمر إلى كسر ساقه. اضطرّ للبقاء في الفراش عدة أيام، ولكنه لم يتوقف أبداً عن المشاغبة. (والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

الآمرون بالمعروف

آمرین به معروف

سعی میکردم اعتقادات را به شکلی عملی در وجود فرزندانم پرورش دهم، بچه ها میدانستند اگر مادر چوشش تیره و مشکی دارد، یعنی عزا و ماتم است. شب شهادت یکی از امامان بود و من مشکی پوشیده بودم. آن موقع دو فرزند داشتم؛ محمد رضا هفت و خواهرش یازده ساله بود. برایشان از آن امام تعریف کردم. به دقت گوش کردند و موقعیت آن شب را فهمیدند، اما همسایه بغلی ما جشن گرفته بود و آهنگ های  شاد را با صدای بلند پخش میکرد.

نگران شدم مبادا در تصور کودکانه آنها دوگانگی ایجاد شود، بنابراین از قبح شکنی عمل همسایه در شب شهادت گفتم. مهدیه تصمیم گرفت تا امر به معروف کند سمت خانه همسایه رفت، محمد که نسبت به خواهرش تعصب داشت، رفت و مراقب او بود که اگر اتفاقی برایش افتاد، کمکش کند، تذکر آها نتیجه داد و صدای آهنگ قطع شد.( مادر شهید)

الآمرون بالمعروف

حاولت أن أعلّم أطفالي المعتقدات عملياً. كان أطفالي يعلمون أنني إذا ما لبستُ ملابس سوداء أو غامقة فهي إشارة الى العزاء والحزن. في ليلة استشهاد أحد الأئمة ارتديت السواد. في ذلك الحين كان لديّ طفلان؛ محمد رضا في السابعة من عمره واخته في الحادية عشر من عمرها. كلّمتهما عن ذلك الإمام فأصغيا جيداً، وفهما أهمية تلك الليلة، ولكنّ جارنا كان يقيم حفلاً وصوت الأغاني يرتفع من منزله.

أقلقني ذلك من أنّهم قد يرون ازدواجية في ذلك بسبب تصوراتهم الطفولية. لذلك كلّمتهم عما يقوم به الجار وعن تجاوزه حدود الأدب بعمله ذلك. فقرّرت بنتي مهديّة أن تأمر الجار بالمعروف وذهبت الى منزل الجيران، كان محمد غيوراً جداً على اُخته لذلك ذهب ليكون معها ويمدّ لها يد العون إذا تطلب الأمر. التنبيه كان مفيداً، وانقطع صوت الأغاني. (والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com

ذکریات عن الشهيد محمدرضا دهقان أمیري

دهان کثیف

دوران کودکی اگر از جایی حرف زشت یاد میگرفت و در خانه تکرار میکرد، میگفتم دهانت کثیف شده و میخواستم برود و دهانش را بشوید. باور میکرد و دهانش را میشست. یک بار حرف زشتی را دو بار تکرار کرد. سری اول شست و برگشت. سری دوم آن فحش را مجدد گفت، تشر زدم دهانش را خوب نشسته است. این بار با مایع و صابون دهانش را شست، و گفت که حالا تمیز شده است. (مادر شهید)

الفم القذر

خلال طفولته، كان إذا تعلّم كلمة قبيحة في مكانٍ ما وكرّرها في المنزل، قلت له: لقد اتّسخ فمك، فأَطلُب منه أن يذهب لغسل فمه، فكان يُصدّق ذلك ويذهب لغسل فمه. في إحدى المرات كرّر قول كلمة قبيحة، في المرة الأُولى ذهب لغسل فمه ثم عاد وكرر نفس الكلمة، فقلت له بغضب إنّه لم يغسل فمه جيداً، ذهب وغسل فمه بالصابون وقال: الآن أصبح فمي نظيفاً. (والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com