قلقٌ بشأن الآخرين(نِگَرانِ دیگَران)

نگران دیگران

بسیار احساساتی و عاطفی بود. از آن دست آدمهایی بود که احساسات خود را عملی نشان میداد. خیلی دلسوز و مهربان بود و بیشتر ناراحتی هایش برای دیگران بود، نه خودش.(خواهر شهید)

قلقٌ بشأن الآخرين

كان حسّاساً جداً وعاطفياً. كان من الأشخاص الذين يعبّرون عن أحاسيسهم عملياً. كان رحيماً ومتعاطفاً جداً، وغالباً ما كان يحزن من أجل الآخرين لا لأمر يخصّه هو.(شقيقة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

تقليد قرّاء المراثي(تَقلیدِ مَداحی)

تقلید مداحی

کلید دار اتاق سیستم صوتی دبیرستان بود. تا چشم مسئولین را دور میدید با هم دستی بقیه دوستانش وارد نماز خانه می شد و با روشن کردن سیستم صوتی مداحی می خواند و سینه زنی میکردند. ادای مداحان معروف را در می آوردند و حتی از شیطنت مثبت شان فیلم یادگاری هم گرفتند.(دوست شهید)

تقليد قرّاء المراثي

كان المسؤول عن غرفة النظام الصوتي في المدرسة الإعدادية، وما إن يبتعد المدرّسين عن الغرفة حتى كان يدخل إلى المسجد مع أصدقائه فيشغّل جهاز النظام الصوتي ويقرأ المراثي فيما يلطم أصدقاؤه على صدورهم، وكان يقلّد القرّاء الحسينيّين المعروفين، وقد التقطوا له فلماً تذكارياً عن ذلك.(صديق الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

ناشط حسيني(بَچِه هِیئَتی)

بچه هیئتی

حضورش در هیئت های عزاداری باعث شده بود تا زمینه های اعتقادی و معنوی اش عمیق تر شود و شوق شهادت در جان و روحش ریشه بدواند. با این که پنج شنبه ها مدرسه اش تعطیل بود، به جای خواب و تفریح در هیئت مدرسه اش شرکت داشت. اغلب شب ها همانجا می ماند تا صبح در برپایی مراسم دعای ندبه کمک کند. به کارهای اجرایی در این زمینه علاقمند بود و هر جور که بود، سعی میکرد تا در آن برنامه ها حضور داشته باشد.(پدر شهید)

 ناشط حسيني

أدّت مشاركته في مواكب العزاء الحسيني إلى تعزيز اعتقاداته وإيمانه وازدياد حبّ الشهادة في قلبه. رغم أنّ أيام الخميس كانت عطلة، إلا أنّه كان يذهب الى المدرسة للمشاركة في المراسم الحسينية التي يقيمها موكب المدرسة بدلاً من أن يذهب لقضاء أوقاتٍ ممتعة. غالباً ما كان يقضي الليل هناك ليمدّ يد العون صباحاً في إقامة مراسم دعاء الندبة. أَحبَّ محمد رضا العمل في هذا المجال وكان يبذل كلّ ما في وسعه للمشاركة في تلك الفعاليات.(والد الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

فرع العلوم الإسلامية(رِشتِه مَعارِف)

رشته معارف

در دوران تحصیلی رااهنمایی آثار تربیتی خانواده به خوبی در او نمایان شد و پس از اتمام دوران راهنمایی با مشاوره و توصیه مدیر مدرسه که روی اعتقادات بچه ها کار میکرد، او را در مدرسه ای که همین هدف را داشت، ثبت نام کردند. دبیرستان امام صادق (ع) انتخاب شد، با اینکه هر دو آزمون ورودی رشته معارف و ریاضی آن دبیرستان را با رتبه های عالی قبول شده بود، اما رشته معارف را انتخاب کرد و به تحصیل ادامه داد.(مادر شهید)

فرع العلوم الإسلامية

خلال الدراسة المتوسطة ظهرت آثار التربية العائلية الحسنة على محمد رضا، وبعد إنهائه المرحلة المتوسطة، وبالتشاور مع مدير مدرسته الذي كان يهتم بعقائد الأولاد ويعزّزها، تم تسجيله في مدرسة إعدادية تهدف إلى تعزيز الالتزام الديني للأولاد. تم تسجيله في مدرسة الإمام الصادقA، حصل محمود على مراكز متقدمة في امتحان فرعَي الرياضيات والعلوم الدينية، إلّا أنّه فضّل متابعة الدراسة في الفرع الثاني.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

دموع بطعم الحليب بالكاكاو(اشک با طعم شیرکاکائو)

اشک با طعم شیرکاکائو

یک سال فقط یک کارت برای ورود به بیت رهبری دادند. من اصرار داشتم که محمدرضا برود. بعد از مشورت، او انتخاب شد. خواهرش میخواست که او را بفرستم، اما نمیشد. تا فهمید که رضایت دادیم برود، سر از پا نمیشناخت. دوم دبیرستان بود. اولین بارش بود که تنها میرفت. وقتی از بیت برگشت، چشم ها و صورتش قرمز شده بودند. از روحیاتی که در او میشناختم، مطمئن بودم که مسیر بیت تا خانه را گریه کرده و از دیدن چهره رهبر منقلب شده است. هر چه اصرار کردیم از فضای آنجا بگوید و دلیل گریه هایش چیست، اما یک کلام هم حرف نزد. پافشاری ما را که دید با حالت شوخی گفت: شیر کاکائو و کیکش خیلی خوشمزه بود.(مادر شهید)

دموع بطعم الحليب بالكاكاو

في أحد الأعوام أعطونا بطاقة دعوة لشخص واحد من أجل الدخول الى مكتب قائد الثورة الإسلامية[1]. أصررت على ذهاب محمد رضا، ووقع الخيار عليه بعد التشاور مع الآخرين. اُخته كانت تريد الذهاب أيضاً، ولكن لم يكن ذلك ممكناً. كاد محمد رضا أن يطير من الفرح عندما أخبرناه بأننا اتفقنا على ذهابه هو. عندما عاد من مكتب قائد الثورة، كانت عيناه حمراوين؛ معرفتي به أوحت لي بأنه بكى طوال الطريق من المكتب الى المنزل وأنّ رؤيته سماحة قائد الثورة عن قرب أثرت فيه كثيراً. ألحَحْتُ عليه كثيراً ليخبرني بالأجواء هناك وسبب بكائه، لكنه لم يُفصح عن ذلك، بعد إلحاح مني، قال مازحاً: الكعك وحليب الكاكاو كان لذيذاً جدّاً.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال


[1] المترجم: في مناسبات مختلفة يتم توزيع بطاقات دعوة لمكتب قائد الثورة الإسلامية للحضور في لقاءات جماعية مع سماحة القائد.

أمر بالمعروف مصحوب بالدماء(امر به معروف خونین)

امر به معروف خونین

با یکی از رفقایش به سمت نانوایی محله میرفتند که میبینند چند نفر اراذل و اوباش به نانوایی حمله کردند و با کتک زدن شاطر، می خواهند دخل را خالی کنند. ترس و وحشت عجیبی بین مردم افتاده بود. کسی جرأت نداشت کاری کند. محمدرضا سریع خودش را وارد معرکه کرد تا مانع شود، اما یکی از اراذل شیشه نوشابه خالی که آنجا بود را به زمین کوبیده و با ته بطری شکسته به او حمله میکند. پشت گردنش میشکافد، زخمی به عمق یک بند انگشت. در بیمارستان سینا جراحی شد و سر و گردنش بیشتر از هجده بخیه خورد. آن موقع فقط چهارده سالش بود که میخواست امر به معروف کند و جانش را هم به خطر انداخت.(مادر شهید)

أمر بالمعروف مصحوب بالدماء

كان متّجهاً نحو مخبز الحي مع أحد اصدقائه، فرأى عدداً من المجرمين قد هجموا على الخباز وهم يضربونه من أجل أن يسرقوا أموال المخبز. كان أهالي الحي يشعرون بالخوف والرعب ولم يجرأ أيّ أحد على التدخل. سرعان ما اشترك محمد رضا في القتال ليمنع اللصوص من سرقة أموال المخبز، لكنّ أحد اللصوص ضرب قنّينة مشروبات غازية زجاجية بالأرض فكسرها وهاجم محمداً بالعبوة الزجاجية المكسورة فأصابه في مؤخرة عنقه وجرحه جرحاً بعمق سنتيمتر تقريباً، خضع لعملية جراحية في مستشفى سينا، حيث خاطوا جرحه بأكثر من ثمانية عشر عقده في رأسه وعنقه. في ذلك الحين لم يكن قد تجاوز الرابعة عشر من عمره، أراد أن يأمر بالمعروف، فعرّض حياته للخطر.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

عائلة مُتحابّة(خانواده صمیمی)

خانواده صمیمی

در تربیت فرزندانم سعی کردم با آنها حرف بزنم و از روش و مشی شهدا و خاطرات گذشته برایشان بگویم. مجبورشان میکردم که حرف بزنند و ساکت نباشند. البته محمد رضا که بزرگتر شد، شاید خیلی از حرف هایش را نمیگفت؛ اما من آرام آرام از زیر زبانش میکشیدم. به این شکل فاصله ها بین مان کمتر میشد.(مادر شهید)

عائلة مُتحابّة

في تربيتي لأطفالي حاولت أن أتكلّم معهم كثيراً وأن أحدّثهم عن أُسلوب الشهداء في الحياة وذكريات الشهداء. كنت أجبرهم على التكلم وعدم التزام الصمت. عندما كبر محمد رضا ربما لم يكن يبوح بكل ما لديه، ولكنني كنت أدفعه للتكلم شيئاً فشيئاً، وكان هذا يوثّق الأواصر العائلية.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

يافع مجاهد(نُوجَوانِ جَهادگَر)

نوجوان جهادگر

شانزده ساله بود که از طرف دبیرستان به سفر جهادی رفت. میخواستند برای بهتر شدن آّبیاری آن روستای محروم استخر بسازند. زمین سفت و سختی بود که باید خیلی انرژی صرف میشد. هر گروه وظیفه خودش را داشت. خیلی ها کم آورده بودند، اما او خستگی نا پذیر بود و جای چند نفر کار میکرد؛ کلنگ میزد. بیل میزد. خاک را به جایی دیگر منتقل میکرد. بمب انرژی بود.(معلم شهید)

يافع مجاهد

في سن السادسة عشر ذهب في رحلة من رحلات >الجهاد من أجل البناء< مع المدرسة. كان الهدف من الرحلة بناء حوض ماء من أجل تطوير السقاية في قرية فقيرة. كانت الأرض صلبة مما يوجب بذل جهود كبيرة للحفر. تم تقسيم العمل على مجموعات، كل مجموعة لها واجب محدد، كثيرون تعبوا، لكن هو لم يتعب وقام بعمل عدة اشخاص في آن واحد، كان يحفر بالمسحاة والمعول وينقل التربة الى مكان آخر، كان جسده مليئاً بالحيوية والطاقة.(معلم الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال

يافع سليم(نوجوانی سالم)

نوجوانی سالم

در اردوی جهادی از طرف دبیرستان اعزام شدند، چون بیشتر بچه ها با آب و هوای آن منطقه سازگار نبودند، مریض شدند. محمد رضا اما سالم و قوی و پر انرژی بود. اگر کمبودی در امکانات بود حرفی نمیزد و اهل گله و شکایت نبود. جهادگری سازگار و توانمند بود.(مادر شهید)

يافع سليم

خلال رحلة من رحلات >الجهاد من أجل البناء<[1] أقامتها مدرسته الإعدادية، أُصيب أغلب زملائه بالمرض بسبب الطقس غير المناسب، ولكن محمد رضا كان شاباً سالم البدن، قوياً ومفعماً بالحيوية.

لم يكن يعترض بسبب قلة الإمكانيات المتوفرة ولم يكن من النوع الذي يُكثر من الشكوى، كان قويّاً ومحبّاً للجهاد ويتأقلم مع الظروف.(معلم الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال


[1] رحلات تُقام في إيران لزيارة المناطق الفقيرة وتقديم خدمات للفقراء من قبيل: بناء حمامات في القرى الصغيرة أو ترميم المنازل أو إنشاء الطرق.

الممر المظلم(راهرویِ تاریک)

راهروی تاریک

مدیر دبیرستانش با من تماس گرفت که کار دارد، از محل کارم راهی دبیرستانش شدم. در بدو ورود اولین چیزی که توجهم را جلب کرد راهروی تاریک آنجا بود، با تعجب از مدیر سؤال کردم، مدیر برگشت و گفت که دقیقا برای همین موضوع شما را خواستیم. بعد یک فیلم به من نشان داد که دوستانش با گوشی گرفته بودند. زنگ های تفریح یا ورزش او در راهرو خیز بر میداشت و با پرشی بلند دستش را به قاب مهتابی میزد که قاب لامپ از سقف کنده میشد و میشکست. آن سال خیلی هزینه مهتابی و لامپ به دبیرستانش پرداختیم.(مادر شهید)

الممر المظلم

اتصل مدير مدرسته الإعدادية بي وطلب مني الحضور إلى المدرسة، غادرت محل عملي الى المدرسة، ما إن دخلت المدرسة حتى أثار ممر مظلم انتباهي، فسألت المدير عن ذلك مستغربة الأمر، فقال لي: هذا بالضبط ما دعانا لطلب حضورك، ثم عرض عليّ مقطعاً صوّره أصدقاء محمد رضا بالهاتف الجوال، خلال الاستراحات ودروس الرياضة كان محمد رضا يركض ثم يقفز قفزات عالية ويمس بيده مصابيح المدرسة فتسقط من مكانها وتتحطم. في ذلك العام دفعنا للمدرسة أموالاً طائلة تعويضاً عن المصابيح.(والدة الشهيد)

http://islamiccoa.com/book/1/أبو-وصال