صديقٌ واعٍ(رفیق با معرفت)

رفیق با معرفت

هوای رفقایش را داشت. تا جایی که می توانست، کمکشان می کرد و نسبت به حرمتی که بین رفقایش بود، حساسیت نشان میداد و با معرفت بود. حتی نسبت به دوستان دوستانش ارزش و احترام قائل بود.(دوست شهید)

صديقٌ واعٍ

كان يهتم بأصدقائه ويساعدهم قدر المستطاع ويولي أهمية كبيرة للمحافظة على الاحترام بين أصدقائه، كان شخصاً طيباً ويُقدّر أصدقائه.(صدیق الشهید)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

أُسلوب الدراسة(شیوِه دَرس خواندَن)

شیوه درس خواندن

شیوه خاصی برای درس خواندن داشت که تحت هیچ شرایطی آن را تغییر نمیداد. برایش فرقی نمیکرد که سه روز یا سه ساعت به امتحان مانده باشد. کتاب را می خواند و بعد خلاصه نویسی میکرد. همان خلاصه نویسی هایش را در اختیار دیگران قرار میداد و به این شیوه مطالعه علاقه داشت. برای درس خواندن حرص نمیخوردو با آرامش رفتار میکرد.(دوست شهید)

أُسلوب الدراسة

كان له أسلوبه الخاص في الدراسة، ولم يكن يغيّر هذا الأُسلوب أبداً، فلا فرق لديه إذا كانت قد بقيت ثلاثة أيام حتى الامتحان أو ثلاث ساعات. كان يقرأن الكتاب ثم يقوم بتلخيصه، ويقرأ الملخّص. خلال تبادل المعلومات الدراسية كان يعطي ملخّصاته للآخرين وكان يدرس بهذه الطريقة فقط. لم يكن يتوتر عند الدراسة، بل يدرس بهدوء.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

احترام الأُستاذ(اِحتِرام بِه اُستاد)

احترام به استاد

به اساتیدی که طلبه بودند، علاقه خاصی داشت و به آنها احترام می گذاشت. احساس صمیمیت داشت و با اشتیاق پای درس این اساتید می نشست. گاهی کارهایشان را انجام میداد و هوای آن ها را داشت.(دوست شهید)

احترام الأُستاذ

كان يحترم ويحبّ الأساتذة الذين دَرَسوا العلوم الدينية. وكان يحسّ أنّه مقرّب منهم ويشارك في دروسهم بفرح واشتياق. في بعض الأحيان كان يساعدهم في بعض الأعمال وكان يحبهم كثيراً.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

في الصف(دَر کِلاسِ دَرس)

در کلاس درس

درسش بد نبود. در بعضی دروس که استاد یا موضوع درسی مورد علاقه اش بود،جان و دل میگذاشت؛ جزوه مینوشت و حتی در بحث های مشارکتی فعالیت داشت. كلامش خیلی کم بود و اگر شرکت داشت، موضوعات خوبی مطرح میکرد. اهل مطالعه زیاد نبود و بیشتر جنب و جوش داشت.(دوست شهید)

في الصف

كان مستواه الدراسي متوسّطاً، وكان يجتهد كثيراً في الدروس أو المواضيع التي يحبها، فيكتب الدروس ويشارك في النقاشات. كان كلامه قليلاً ولكنه كان يطرح مواضيع جيدة وكان نشيطاً ومتحركاً. (صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

حسن السيرة(خُوش سیرَت)

خوش سیرت

با دوستش به هیئتی که میشناختند رفتند. اولین بارش بود که در آن هیئت از همان ابتدای آشنایی با رفقای هیئتی دوستش، جوری رفتار کرده بود که انگار چندین سال است همدیگر را میشناسند. از همان جا بود که دوستی های جدید شکل گرفت. به عنوان یک بچه هیئتی ، قدرت جذب بالایی داشت و به خاطر خوش اخلاقی و لبخندی که روی لب داشت، سریع رابطه برقرار قرار می کرد.(دوست شهید)

حسن السيرة

ذهب مع صديقه للمشاركة في موكب حسيني. كانت أول مرة يشارك فيها محمد رضا في هذا الموكب الحسيني الذي ضم أصحاب صديقه، منذ أول لحظة تعامل معهم كأنه يعرفهم منذ سنوات، وبنى معهم علاقات صداقة. باعتباره ناشطاً حسينياً كان قادراً على اجتذاب الآخرين نحوه بسرعة، وابتسامته الدائمة وأخلاقه الحسنة جعلته يحصل على أصدقاء جدد بسرعة.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

وبالوالدين إحسانا

و بالوالدین احسانا

وقت هایی بود که با دوستان بیرون میرفتیم و یا برای رفتن به هیئت برنامه ریزی میکردیم. او هم همراه بود، اما اگر خانواده اش چیز دیگری می گفتند، دعوت ما را رد می کرد و با آنها می رفت. به شدت مطیع حرف پدر و مادرش بود؛ هر آنچه که می گفتند در اولویت بود. در صورتی که ممکن بود ما به خاطر دوستان با برنامه های خانواده همراهی نکنیم و وقتمان را با آنها بگذرانیم. (دوست شهید)

وبالوالدين إحسانا

في بعض الأحيان كنّا نخرج للتجوال أو نتفق للمشاركة في موكب حسيني، وكان محمد رضا معنا، لكن إذا طلبت منه عائلته شيئاً، فإنه كان يرفض دعوتنا ويلبّي طلب عائلته. كان مطيعاً جداً لوالديه؛ وكان كلامهما أولوية بالنسبة له. في حين أنّنا كنّا قد لا نشارك في الفعاليات العائلية من أجل أن نمضي الوقت مع أصدقائنا. (صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

المزاح في الجد(شوخی دَر جِدی)

شوخی در جدی

یکی از همکارانم برای مدرسه غیر دولتیش چند نیرو می خواست. تعدادی را معرفی کردم، که محمدرضا هم در فهرست بود. از قبل به او گفته بودم اسم مرا نیاورد. قول داد. وقتی که رفت و نوبت مصاحبه اش شد؛ از او پرسیدند که اگر دانش آموز پهارم ابتدایی شیطنت کند، او به عنوان یک مربی تربیتی په میکند؟! او بدون هیچ ملاحظه ای برگشت و گفت: آن قدر آن بچه را کتک میزنم تا جانش درآید. به خاطر همین جمله اش رد شد. چند وقت بعد که از طریق همکارم این جریان را شنیدم به او گفتم می خواستی چطور مربی بشوی که بچه مردم را کتک بزنی؟!! برگشت و گفت: من که نمیتوانم دروغ بگویم و کلی خندید. در حین جدیت کار، شوخی میکرد و سخت نمیگرفت. کاری را که دوست داشت، انجام میداد.(مادر شهید)

المزاح في الجد

احتاجت احدى زميلاتي عدداً من الموظفين لمدرسة جديدة. اعطيتها قائمة بأسماء مقترحة ومن ضمنهم محمد رضا. قلت لها مسبقاً أن لا تكشف عن اسمي فوعدَتْني بذلك. ذهب محمد رضا وعندما حان دوره للمقابلة سألوه عما سيفعله بصفته معلم إذا شاغب تلميذ في الصف الرابع الابتدائي؟ قال من دون مجاملة: سأضربه حتى تفارق الروح جسده. وتمّ رفضه بسبب هذه الجملة. بعد مدة أخبرتني زميلتي بما حصل، فسألت محمد رضا كيف تريد أن تصبح معلّماً إذا كنت ستضرب الأطفال؟ فقال: لا أستطيع أن أكذب ثم انفجر ضاحكاً. كان جدياً في العمل، ويمزح ولا يتزمت في العمل، ويمارس الأعمال التي يحبّها.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

النصف الخفي(نیمِه پِنهان)

نیمه پنهان

حالات معنوی اش را حفظ میکرد و اصلا اهل بروز دادن نبود. معنویتش را پشت شوخی هایش پنهان می کرد. اگر مواقعی بود که میفهمید طرف مقابلش می خواهد از اوضاع معنویش اطلاع پیدا کند، مطلثا چیزی نمیگفت، مگر اینکه خودش حرف بزند.(مادر شهید)

النصف الخفي

كان يُخفي حالاته المعنوية والروحية ولا يحبّ الظهور، بل كان يُخفي التزامه الديني بالمزاح. إذا أحسّ أنّ الطرف المقابل يحاول اكتشاف أوضاعه الروحية، فإنه لم يكن يقول شيئاً أبداً الّا أن يتحدث صاحبه عنه.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال

بوابة آلي قابو في قزوين

بوابة آلي قابو هو أحد المعالم التاريخية والسياحية في قزوين.

دَروازِه عالی قاپو یِکی اَز آثارِ تاریخی وَ گَردِشگَری دَر قَزوین اَست.

الرمز المقدس

نماد مقدس

دوره ابتدایی وقتی در مدرسه دنبالش میرفتم، با حجاب با چادر بودم. با شادمانی و حیرت کودکانه اش میگفت: مامان میای دنبالم، همه من و تو را یک جور دیگر نگاه میکنند. کمی که بزرگتر شد، تازه متوجه شد که آن نگاه های خاص، شکوه و ابهتی بود که در حفظ حجاب مادرش وجود داشت. از آن موق چادر برایش یک نماد مقدس شد. (مادر شهید)

الرمز المقدس

عندما كان في الابتدائية، كنت أذهب لأصحبه من المدرسة وأنا أرتدي العباءة. فكان يقول لي بفرح طفولي: أُمي، عندما تأتين لاصطحابي ينظر الجميع إلينا نظرة مختلفة. عندما كبر قليلاً، فهم أنّ العباءة التي أرتديها هي سبب هذه النظرة الخاصة. منذ ذلك الحين أصبحت العباءة رمزاً مقدساً له. (والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال