عابر بانک

گاهی با رفقا قرار میگذاشت و با هم به گشت و گذار میرفتیم. یک بار که به کوه های شیان رفته بودیم، بعد از کلی تحرک و شیطنت، به زور کارتِ عابر بانکَش را گرفتم و گفتم که همین امروز باید ما را مهمان کنی. حرص می خورد که پول هایش را جمع کرده تا موتور بخرد. من هم اذیتش کردم و گفتم که نگران نباش، با صد تومن آدم کسری نمی آورد برای خرید موتور، خودم برایت صد تومن تخفیف میگیرم. عاشق موتور بود. به خانواده اش قول داده بودپول هایش را پس انداز کند که موتور دلخواهش را بخرد.(دوست شهید)

بطاقة المصرف

في بعض الأحيان كان يخرج مع الأصدقاء، فكنّا نتجول معاً. في أحد الأيام ذهبنا الى جبال شيان. بعد الكثير من الشغب والحركة استطعت أن اختطف بطاقته المصرفية وقلت له: يجب أن نأكل اليوم على حسابك. شعر بالغضب لأنه كان قد جمع أمواله لشراء دراجة نارية، فمزحت معه وقلت له: لا تقلق لا أحد يعجز عن شراء دراجة نارية بسبب مائة ألف تومان، سأحصل لك على حسم من المبلغ بمائة ألف تومان بنفسي. كان يحب الدراجات النارية، وقد اتفق مع عائلته على أن يجمع المال ليشتري الدراجة النارية التي يرغب فيها.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال