و بالوالدین احسانا

وقت هایی بود که با دوستان بیرون میرفتیم و یا برای رفتن به هیئت برنامه ریزی میکردیم. او هم همراه بود، اما اگر خانواده اش چیز دیگری می گفتند، دعوت ما را رد می کرد و با آنها می رفت. به شدت مطیع حرف پدر و مادرش بود؛ هر آنچه که می گفتند در اولویت بود. در صورتی که ممکن بود ما به خاطر دوستان با برنامه های خانواده همراهی نکنیم و وقتمان را با آنها بگذرانیم. (دوست شهید)

وبالوالدين إحسانا

في بعض الأحيان كنّا نخرج للتجوال أو نتفق للمشاركة في موكب حسيني، وكان محمد رضا معنا، لكن إذا طلبت منه عائلته شيئاً، فإنه كان يرفض دعوتنا ويلبّي طلب عائلته. كان مطيعاً جداً لوالديه؛ وكان كلامهما أولوية بالنسبة له. في حين أنّنا كنّا قد لا نشارك في الفعاليات العائلية من أجل أن نمضي الوقت مع أصدقائنا. (صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال