چشمان سگ

در یکی از سفرهای راهیان نور، کنار یک پاسگاه پلیس در بیابانی خلوت توقف کردیم و چادر زدیم. همه داخل چادر خوابیدیم، اما او بیرون خوابید. نیمه شب از صدای نفس های عجیبی از خواب پریدم و نگران شدم،  لای پرده چادر را کنار زدم و دیدم که سگی عظیم الجثه با دهانی باز که نفس نفس میزد بالای سر محمد رضا خم شده و با چشمانش به صورت او زل زده است، محمد رضا بیدار بود اما از ترس جنب نمیخورد، آن لحظه تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود چند بار پشت هم دست بزنم، سگ از صدای دست زدنم ترسید و رفت. وقتی اوضاع آرام شد مرا صدا زد و به سمتم آمد و با حالتی بهت زده می گفت که آن سگ چه از جانش می خواسته که آن طور به او خیره شده بود.(مادر شهید)

عيون الكلب

في إحدى رحلات >راهيان نور<، توقفنا في صحراء مترامية الأطراف بجوار مركز للشرطة ونصبنا خيماً هناك. نام الجميع داخل الخيم إلّا محمد رضا فقد نام في الخارج. في منتصف الليل استيقظت على صوت أنفاس غريبة وشعرت بالقلق، ازحت ستارة الخيمة ونظرت الى الخارج فرأيت كلباً ضخماً فاغراً فاه وهو ينظر الى وجه محمد رضا، وكان الأخير قد تجمّد من شدّة الخوف، في تلك اللحظة لم يكن بيدي من حيلة سوى أن اُصفّق بيدي، وكان هذا كافياً ليخاف الكلب ويفر. بعد أن هدأت الأُمور ناداني محمد وجاء نحوي خائفاً وقال: ما الذي كان الكلب يريده مني؟ لماذا كان ينظر إليَّ هكذا؟ (والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال