دوست با معرفت

ساعت دوازده شب بود که متوجه شد من حال خوشی ندارم. سریع خودش را رساند و با موتورش آمد دنبالم. تا نیمه شب مرا در خیابان ها چرخاند و گپ زد تا حالم بهتر شود، هوا سرد شد و یک تیشرت فقط تنش بود، داشت میلرزید، اما خم به ابرو نیاورد و گله ای نکرد. بیشتر از اینکه به فکر خودش باشد به فکر دیگران بود. از معرفت چیزی کم نمی گذاشت.(دوست شهید)

صديقٌ واعٍ

في الساعة الثانية عشرة ليلاً علم أنني لست على ما يُرام، فجاء إلى منزلنا بسرعة راكباً دراجته النارية. صحبني بدراجته وبقينا نتجول ونتكلم لساعات حتى تحسن حالي، أصبح الجوّ بارداً ولم يكن يرتدي سوى >تي شيرت<، كان يرتجف من شدة البرد ولكنه لم يُفصح عن ذلك ولم يشتكِ. كان يفكّر بالآخرين أكثر مما يفكر بنفسه. كان طيباً إلى أبعد الحدود.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال