شفاعت شهید

بعد از شهادتش حسرت به دل ماندم که به خوابم بیاید. بالاخره آمد نزدیک های صبح بود. خواب دیدم که پشت میز ایستاده ام و شخصی نشسته و به امور دانشجویی رسیدگی میکند. کارت دانشجوییم را میخواستم که ناچهان صدایی راشنیدم که به من گفت: برای من هم کارت میگیری؟! رویم را برگرداندم و محمدرضا را دیدم. لباس سفیدی تنش بود و انگار قدش بلندتر شده بودو در خواب میدانستم که شهید شده است. گفتم: تو جان بخواه. بغلش کردم. محکم گرفتمش و شروع کردم به گریه کردن و حرف زدن. پرسیدم: مرا شفاعت میکنی؟! لبخندی زد و گفت: این حرف ها چیست، معلوم است مطمئن باش. این بار محکم تر بغلش کردم و گریه هایم بیشتر شد.(دوست شهید)

شفاعة الشهيد

بعد استشهاده حزنت كثيراً لأنني لم أره في المنام. في النهاية زارني في المنام. كان ذلك قبل الصبح، رأيت نفسي واقفاً عند أحد المكاتب وكان موظّف ما يتابع شؤوني الطلابية وطلب مني الهوية الجامعية، فجأة سمعت صوتاً يقول: هل تريد هويتي أنا أيضاً؟ استدرت فرأيت أنه محمد رضا كان يرتدي ملابس بيضاء وقد ازداد طول قامته. كنت أعلم انه قد استشهد، قلت له: فداك روحي، واحتضنته. احتضنته بقوة وبكيت وتكلمت فقلت له: هل ستشفع لي؟ فابتسم وقال: ما هذا الكلام، بالتأكيد، لا تقلق بشأن ذلك، فاحتضنته مرة أُخرى وبكيت أكثر.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال