ریحانة النبی

بین همه هیئت هایی که میرفت به هیئت ریحانة النبي بسیار علاقه داشت. برای اولین بار که با او به این هیئت رفتم، دم در ایستاد و عکسی را نشانم داد. پرسید که آیا آ چهره را میشناسم، من چون فقط در حد عکس اطلاع داشتم، خیلی عادی گفتم که شهید خلیلی است دیگر. اما او با هیجان گفت: رسول رفیق من بوده، با این شهید رابطه معنوی خاصی دارم، چیزهای زیادی از او میدانم، یادت باشد برایت تعریف کنم. من هم از آنجا محب این شهید شدم، مثل خودش.(دوست شهید)

ريحانة النبي

كان يفضل الذهاب إلى موكب >ريحانة النبي< على جميع المواكب. في أول مرة ذهبت معه إلى هذا الموكب وقف عند الباب وأشار إلى إحدى الصور وسألني ما إذا كنت أعرف صاحب الصورة. قلت: إنّه الشهيد خليلي، قلت ذلك بلحن طبيعي لأنني لم أكن أعرف سوى اسمه وشكله. لكن محمد رضا ردّ بحماس: رسول كان صديقي، تربطني بهذا الشهيد علاقة معنوية خاصة، أنا أعلم عنه الكثير، ذكّرْني بأن أحدّثك عنه، منذ ذلك الحين أحببت أنا أيضاً هذا الشهيد كما أحبَّه محمد رضا.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال