اشک با طعم شیرکاکائو

یک سال فقط یک کارت برای ورود به بیت رهبری دادند. من اصرار داشتم که محمدرضا برود. بعد از مشورت، او انتخاب شد. خواهرش میخواست که او را بفرستم، اما نمیشد. تا فهمید که رضایت دادیم برود، سر از پا نمیشناخت. دوم دبیرستان بود. اولین بارش بود که تنها میرفت. وقتی از بیت برگشت، چشم ها و صورتش قرمز شده بودند. از روحیاتی که در او میشناختم، مطمئن بودم که مسیر بیت تا خانه را گریه کرده و از دیدن چهره رهبر منقلب شده است. هر چه اصرار کردیم از فضای آنجا بگوید و دلیل گریه هایش چیست، اما یک کلام هم حرف نزد. پافشاری ما را که دید با حالت شوخی گفت: شیر کاکائو و کیکش خیلی خوشمزه بود.(مادر شهید)

دموع بطعم الحليب بالكاكاو

في أحد الأعوام أعطونا بطاقة دعوة لشخص واحد من أجل الدخول الى مكتب قائد الثورة الإسلامية[1]. أصررت على ذهاب محمد رضا، ووقع الخيار عليه بعد التشاور مع الآخرين. اُخته كانت تريد الذهاب أيضاً، ولكن لم يكن ذلك ممكناً. كاد محمد رضا أن يطير من الفرح عندما أخبرناه بأننا اتفقنا على ذهابه هو. عندما عاد من مكتب قائد الثورة، كانت عيناه حمراوين؛ معرفتي به أوحت لي بأنه بكى طوال الطريق من المكتب الى المنزل وأنّ رؤيته سماحة قائد الثورة عن قرب أثرت فيه كثيراً. ألحَحْتُ عليه كثيراً ليخبرني بالأجواء هناك وسبب بكائه، لكنه لم يُفصح عن ذلك، بعد إلحاح مني، قال مازحاً: الكعك وحليب الكاكاو كان لذيذاً جدّاً.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال


[1] المترجم: في مناسبات مختلفة يتم توزيع بطاقات دعوة لمكتب قائد الثورة الإسلامية للحضور في لقاءات جماعية مع سماحة القائد.