راهروی تاریک

مدیر دبیرستانش با من تماس گرفت که کار دارد، از محل کارم راهی دبیرستانش شدم. در بدو ورود اولین چیزی که توجهم را جلب کرد راهروی تاریک آنجا بود، با تعجب از مدیر سؤال کردم، مدیر برگشت و گفت که دقیقا برای همین موضوع شما را خواستیم. بعد یک فیلم به من نشان داد که دوستانش با گوشی گرفته بودند. زنگ های تفریح یا ورزش او در راهرو خیز بر میداشت و با پرشی بلند دستش را به قاب مهتابی میزد که قاب لامپ از سقف کنده میشد و میشکست. آن سال خیلی هزینه مهتابی و لامپ به دبیرستانش پرداختیم.(مادر شهید)

الممر المظلم

اتصل مدير مدرسته الإعدادية بي وطلب مني الحضور إلى المدرسة، غادرت محل عملي الى المدرسة، ما إن دخلت المدرسة حتى أثار ممر مظلم انتباهي، فسألت المدير عن ذلك مستغربة الأمر، فقال لي: هذا بالضبط ما دعانا لطلب حضورك، ثم عرض عليّ مقطعاً صوّره أصدقاء محمد رضا بالهاتف الجوال، خلال الاستراحات ودروس الرياضة كان محمد رضا يركض ثم يقفز قفزات عالية ويمس بيده مصابيح المدرسة فتسقط من مكانها وتتحطم. في ذلك العام دفعنا للمدرسة أموالاً طائلة تعويضاً عن المصابيح.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال