شوخی در جدی

یکی از همکارانم برای مدرسه غیر دولتیش چند نیرو می خواست. تعدادی را معرفی کردم، که محمدرضا هم در فهرست بود. از قبل به او گفته بودم اسم مرا نیاورد. قول داد. وقتی که رفت و نوبت مصاحبه اش شد؛ از او پرسیدند که اگر دانش آموز پهارم ابتدایی شیطنت کند، او به عنوان یک مربی تربیتی په میکند؟! او بدون هیچ ملاحظه ای برگشت و گفت: آن قدر آن بچه را کتک میزنم تا جانش درآید. به خاطر همین جمله اش رد شد. چند وقت بعد که از طریق همکارم این جریان را شنیدم به او گفتم می خواستی چطور مربی بشوی که بچه مردم را کتک بزنی؟!! برگشت و گفت: من که نمیتوانم دروغ بگویم و کلی خندید. در حین جدیت کار، شوخی میکرد و سخت نمیگرفت. کاری را که دوست داشت، انجام میداد.(مادر شهید)

المزاح في الجد

احتاجت احدى زميلاتي عدداً من الموظفين لمدرسة جديدة. اعطيتها قائمة بأسماء مقترحة ومن ضمنهم محمد رضا. قلت لها مسبقاً أن لا تكشف عن اسمي فوعدَتْني بذلك. ذهب محمد رضا وعندما حان دوره للمقابلة سألوه عما سيفعله بصفته معلم إذا شاغب تلميذ في الصف الرابع الابتدائي؟ قال من دون مجاملة: سأضربه حتى تفارق الروح جسده. وتمّ رفضه بسبب هذه الجملة. بعد مدة أخبرتني زميلتي بما حصل، فسألت محمد رضا كيف تريد أن تصبح معلّماً إذا كنت ستضرب الأطفال؟ فقال: لا أستطيع أن أكذب ثم انفجر ضاحكاً. كان جدياً في العمل، ويمزح ولا يتزمت في العمل، ويمارس الأعمال التي يحبّها.(والدة الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال