آخرین خنده ها

یکی از آخرین شب های قبل از رفتن به سوریه قرار گذاشتیم و با هم بیرون رفتیم، خیلی اصرار کردم که نرود، ولی آماده رفتن بود. دفاع از حرم را وظیفه خود می دانست و می گفت حالا که در توانش هست، باید برود. اگر نرود باید بعدا پاسخگو باشد. می گفت نگران نباشیم و برمی گردد. گفتمکه تو همه کارهایت را کرده ای، از وابستگی های دنیوی و مادی دل کندی، حتی موتورت را که خیلی دوستش داشتی، به رفیقت بخشیدی، تمام امور دنیوی را گذاشتی کنار و چسبیدی به آخرتی که پیش رویت است، آن وقت میگویی که برمی گردم! چه برگشتنی؟! حواب همه آن ناله ها و گلایه ها فقط خنده ای بود که روی لبانش نشست. از همان خنده های همیشگی که آدم را سر حال می آورد، جوری که دیگر نتوانستم ادامه بدهم  و چیزی بگویم. انگار آن خنده ها آخرین خنده ها بود، خداحافظی آخر بود.(دوست شهید)

آخر الضحكات

في إحدى الليالي التي سبقت ذهابه إلى سوريا، اتفقنا على التجوال معاً، أصرت عليه كثيراً كي يتراجع عن الذهاب، لكنه كان مستعدّاً للذهاب. كان يعتبر الدفاع عن الحرم واجباً، وقال: إنّه يجب أن يذهب لأنه قادر على الذهاب وبخلاف ذلك سيكون مقصّراً في واجبه ويُحاسب على ذلك. قال لي: لا تقلق سأعود. قلت له: أتممتَ جميع أعمالك وتخلّيت عن الدنيا ومتاعها، حتى أنك أهديت لصديقك دراجتك النارية التي كنت تحبّها جداً. تخلّيت عن الدنيا وما فيها وركّزتَ على الآخرة، ثم تقول لي أنّك ستعود؟! أيّ عودة هذه؟ كان جوابه على كل هذه الاعتراضات مجرّد ابتسامة من النوع الذي يُدخل الطمأنينة والبهجة في قلوب الآخرين، فلم أتمكن من متابعة الكلام، تلك الابتسامة كانت آخر ابتساماته، كانت ابتسامة الوداع.(صديق الشهيد)

http://dar-alhadarah.com/book/1/أبو-وصال